|
***آسمان ستاره*** |
|
رنگ نگاه |
باورم نمیشود در هیاهوی غریب زندگی پله ای هم باشد. تا دمی روی آن آسوده دل ببُریم از زرق و برق های رنگی وامانده ی دنیا. که به هیچ بهایی این لحظه های شیدایی را نخواهیم بخشید. بی هیچ هراسی ادمه میدهیم این دَم و بازدم را. باورم نمیشود که هنوز در دستان پیرمردی دسته گل سرخی را میبینم که برای میلاد نتیجه اش به ارمغان میبرد. باورم نمیشود که زنبیل سنگین تر از جان این پیرزن را ، او به یاریش میاید. و تازه به دوران رسیده ها قَبایشان را کیسه میکنند به تن پاره پوشها. و آمبولانس سر وقت بدون کوچکترین اتلاف ِ مسئولیتی می آید و تن استخوانی این گدا را که از دارو ندار این دنیا فقط خود نیمه اش را داشت به بیمارستان میبرد. و باورم نمیشود شیر پاستوریزه ی امروز پنیر نشد و تاریخش رنگ نو داشت. اما پله ای که نشستم ، کثیف بود.و هرروز گرگ زاده هایی زوزه کشان از این پله بالا پایین میرفتند. که شیب به اصطبلهای عقده های تند رو یشان داشت. زن لاغرو گفت بلند شو میخواهم اینجارا بشورم. چه آب سیاهی راه افتاد. کودک گریه میکرد لبوی قرمز میخواست با آن رنگهای مصنوعی ِ گول زن. . مادر گوشش را ییچاند.گفت ندارم. آن کنارتر ماشین مشکی به آن جوان زد و رفت. و زنی به آن مرد لبخند زد.مرد کیف پولش را نشان داد.هر دو خندیدند. ستاره***باورش شد که خواب نبوده است.و پلٌه رختخوابش نبوده . چون عطر گلهای سرخ پیر مرد را هنوز حس میکرد. بلند شد. کشان کشان رفت.
روزها میگذرند.ماهم میگذریم.روزهایی که سوال ها بسیار مشکل اند. اما دیده ها و شنیده ها راحت از ما نمیگذرند. و تا آخر به ما وفادارند بوی بیات روزگار همیشه می ماند. نفله شده باید رفت. پله ی آخر که نشسته است؟از پایین به بالا بشمارم یا از بالا به پایین.!! باورت میشود که آدمهای خوش شانس خوش ندارند سئو الی ازشان پرسیده شود.!! در این ب ___ ی ات روزگار نفله شده باید رفت.

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط ستاره*** |
حرفهایم صنٌار سه شاهی هم نمی ارزد یا زشت یا زیبا هر چه که هست همینی که هست پس می ارزد چون قلمم لرزید. مثل تن تو از قماش هم که باشیم برای هم تره خرد میکنیم.. وگرنه.. همینی که هست گاهی شعرهایم باند پیچی میکند گاهی هم زخمی میکند شیشه ی دلت را این قلب من ببین حتی مثل چشمهای تو مصنوعی نیست مثل گوشها ی تو . خوب مرا ببوی سرم بوی چه نمیدهد ..بوی شورشی...بوی موج... سالهاست که در چنته تو گرسنه زندانیست.. اما میانُبر زدم از همان چیزی که تو میترسیدی.. هر چه که هست همینی که هست ستاره *** هم سنگ مرا به سینه میزند این روشنی ذهنی که سر درد را دوا ست... در این باریکه ساعت... .... ستاره*** در این ب ___اریکه ساعت.. سنگ مرا به سینه میزند ..
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط ستاره*** |
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط ستاره***
روی بند آرزوهایم تو گیره میزدی...در زمزمه ی زندگی از گردنه ی حیرانم دیوانه را دانا میبینم حرفهای درشت و اساسی را هم محو و محافظه کار تاکتیک غوطه ور می زند انگار لایه ای گرد و خاک پوشانده سوراخ های بینی اش را دانا را میگویم به جهنم ، در این دوره ی بهبود دیوانه ی خوش قلب به رسم دیوانگی لاف بزند نگاه کن گنگ و بیهوده لبخندهایش را به سمت آسمان با موهای سیخ شده دارد حرف از ستاره ی سهیل می زند انسان بیچاره یکسره چشمش آب میخورد ستاره*** ر ___سم دیوانگی نگاه کن
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11 بعد از ظهر توسط ستاره*** |
کاش درختی بودم.در زمزمه ی زندگی امروز صبح از خواب برخاستم شاعر گمنام متن ترانه به زبان انگلیسی One morning I awakened به زبان ایتالیایی Italian lyrics Una mattina mi son svegliato, o bella, ciao! bella, ciao! bella, ciao, ciao, ciao! Una mattina mi son svegliato, e ho trovato l'invasor. O partigiano, portami via, o bella, ciao! bella, ciao! bella, ciao, ciao, ciao! O partigiano, portami via, ché mi sento di morir. E se io muoio da partigiano, (E se io muoio sulla montagna) o bella, ciao! bella, ciao! bella, ciao, ciao, ciao! E se io muoio da partigiano, (E se io muoio sulla montagna) tu mi devi seppellir. E seppellire lassù in montagna, (E tu mi devi seppellire) o bella, ciao! bella, ciao! bella, ciao, ciao, ciao! E seppellire lassù in montagna, (E tu mi devi seppellire) sotto l'ombra di un bel fior. Tutte le genti che passeranno, (E tutti quelli che passeranno) o bella, ciao! bella, ciao! bella, ciao, ciao, ciao! Tutte le genti che passeranno, (E tutti quelli che passeranno) Mi diranno «Che bel fior!» (E poi diranno «Che bel fior!») «È questo il fiore del partigiano», (E questo è il fiore del partigiano) o bella, ciao! bella, ciao! bella, ciao, ciao, ciao! «È questo il fiore del partigiano, (E questo è il fiore del partigiano) morto per la libertà!» (che e' morto per la liberta') ترانه را بشنوید... دانلود«Bella Ciao»، لینک مستقیم آهنگ «Bella Ciao»، «خ ___داحافظ زیبا....» در آسمان ستاره*** ![]()
خداحافظ زيبا!
خداحافظ زيبا! خداحافظ زيبا! خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ
امروز صبح از خواب برخاستم
و مهاجم را در برابر خويش يافتم.
اي پارتيزان! مرا با خودت ببر از اينجا
خداحافظ زيبا! خداحافظ زيبا! خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ
اي پارتيزان! مرا با خودت ببر از اينجا
که من اينجا احساس مرگ ميکنم.
که اگر من آن بالا، روي کوه بميرم
خداحافظ زيبا! خداحافظ زيبا! خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ
که اگر من آن بالا، روي کوه بميرم
تو بايد مرا دفن کني
و اگر روي کوه مدفون شوم
خداحافظ زيبا! خداحافظ زيبا! خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ
و اگر روي کوه مدفون شوم
در زير سايه يک گل زيبا؛
اينگونه، مردمي که مي گذرند
خداحافظ زيبا! خداحافظ زيبا! خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ
به من خواهند گفت: چه گل زيبايي!
اين گل همان پارتيزان است
خداحافظ زيبا! خداحافظ زيبا! خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ
که به خاطر آزادي جان سپرد.
Goodbye Beautiful
Oh Goodbye beautiful, Goodbye beautiful, Goodbye beautiful! Bye! Bye!
One morning I awakened
And I found the invader
Oh partisan carry me away
Oh Goodbye beautiful, Goodbye beautiful, Goodbye beautiful! Bye! Bye!
Oh partisan carry me away
Because I feel death approaching
And if I die as a partisan
(And if I die on the mountain)
Oh Goodbye beautiful, Goodbye beautiful, Goodbye beautiful! Bye! Bye!
And if I die as a partisan
(And if I die on the mountain)
Then you must bury me
Bury me up in the mountain
(And you have to bury me)
Oh Goodbye beautiful, Goodbye beautiful, Goodbye beautiful! Bye! Bye!
Bury me up in the mountain
(And you have to bury me)
Under the shade of a beautiful flower
And the people who shall pass
(And all those who shall pass)
Oh Goodbye beautiful, Goodbye beautiful, Goodbye beautiful! Bye! Bye!
And the people who shall pass
(And all those who shall pass)
Will tell me: "what a beautiful flower"
(And they will say: "what a beautiful flower")
This is the flower of the partisan
(And this is the flower of the partisan)
Oh Goodbye beautiful, Goodbye beautiful, Goodbye beautiful! Bye! Bye!
This is the flower of the partisan
(And this is the flower of the partisan)
Who died for freedom
+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط ستاره*** |
اگر آینه نمی شکست....در زمزمه ی زندگی من دهان باز میکنم تو فریاد شو من قلم دست میگیرم تو دیوان شعر شو من کفش میخرم تو تا میتوانی راه برو من شیر میخرم تو شیر قهار شو من و تو ندارد ما ..... اصلا تو دهان باز کن من فریاد میشوم تو قلم دست بگیر من دیوان شعر میشوم تو کفش بخر من راه میروم تو شیر بخر من من .. من.. اصلا من .. من و تو ندارد در این هنگامه ی بد قواره در این بزم رقاصان کهنه در کمین کنار استخوانهای پوسیده در سطل های خیابان سنجاقکی خوش باور میشویم بر ورق تاریخ آبکشیده ی سلاٌخ من و تو. ما که هستیم... 


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط ستاره*** |
آهی عمیق میکشد اشک در چشمانش حلقه می بندد اینطوری نگاهم نکن می دانم می دانم از فراق من کمرت شکست می دانم می دانم نه شب داری نه روز از رنگ و رویت پیداست اینطوری نگاهم نکن اینجا که هستم ، پریشان جسم وپریشان روحی بیش نیستم بر سر جسمم موجوداتی غریب تجارت میکنند و روحم کجاست ؟ نمی دانم روح؟روح دیگر چیست؟! دیگر توانی نیست که از درماندگی حتی دستهایم را به هم بمالم از صدای نوک زدن نوک های بی رحم کبوتران صبحگاهی به ظاهر مظلوم نفرت دارم.به چه نوک میزنند؟ به آرامشم؟ یا تلنگر ، که کجایم؟ و غافلگیرم کنند که الان کی هستم؟ اینطوری نگاهم نکن اشکهایت را چه جور باید پاک کنم آنجا و هر جای دیگری هم که باشم همای سعادت به شکل عقابان مضطرب در پروازند. شاید اولین راحتی من همین است که اینجا باشم چلاق وامانده ای که به سوی نقطه ی نا معلومی می تازد گرسنگی و تشنگی هم دیگر غلبه ساز نیست. اینطوری نگاهم نکن باید پیش از غروب خورشید خانه باشی دلم را رها کن ، همانطور که مرا از تو رها کردند می گویند این لحظات فرستاده شده اند برای آزمون جان آدمیان!!! ولی سختی آن را تو به دوش میکشی.!!نازنینم چه کسی میگوید؟ کدام آزمون؟ از کجا به کجا آمدم . شاید مرز آمدن و بودنم یک تفکر غلط بود چه بی حواس به دنیا آمدم و رفتم.با کوله باری پر از حسرت. شاید الان زاییده شده ام. چه فرتوت و درمانده هستم. میدانم به هنگام مرگ بیشتر درک خواهی کرد که چه می گویم نازنینم باور نکن که زندگی رنگارنگ امروز ؛ تنها زندگیت است. یعنی نمی گذارند که باور کنی باور نکن امشب هوا ابریست و ستاره *** بر سنگ قبرم نتابید اینطوری نگاهم نکن برگرد میگویند شب قبرستان ترسناک است برگرد .بشقاب حلوا و خرما را هم با خودت ببر.... حقیقتی تلخ آمدنی که باید بروی جنگی که هرگز پیروز نخواهی شد مرگ و زندگی شاید توقف در آستانه ی گمراهی هم مرگیست که سنگ قبر ندارد. کجایند آنها که به خواسته های خود رسیدند؟ کجایند پادشاهان و خسروان؟ چنان بودم که می گفتند باش ، اما آخرش چی شد؟ روح؟ ح ـــقیقتی تلخ آمدنی که باید بروی ۲۰ شهریور و پدرم.... د __ل گرفته _ در زمزمه ی زندگیــــــ دوستان لطفا آدرس وبلاگ فراموش نشه.
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط ستاره*** |
مورچه ای بی هدف می دود چشم هایی رنگ تاب را می دزدد سرها بی گریبان میچرخند چه شده؟ پریشانی ِ زمین است اینجا... آتش سیگار میخوانَد که دود از کنده بر می خیزد رادیو جیبی ِ مرد موجی بی موج می گرید کودکی غزل میسراید من : پادشاهم پریشانی زمین است اینجا.. در کف سرد سیمانی این پناهگاه محو شدی از روشنایی پاهایت چرا می لرزند جیغ کوتاه قاچ داد جانش را گوش هایش تیز تر شد، کاسه ی سبز رنگی قِل می خورد و میرود قلب زندانی ؛ می دوشد آزادی را از پستان هزار پا که قد کشد شاخه ی سفید نگاهش تا دستانش چشمهای خورشید را ببوسد زیر لب گفت " ستاره*** پریشانی زمین است اینجا... هق هقی کرد و خندید روزگار نصب میکند یک نام را ... میخواستم می خواستم خنده ی سرخی باشم ترانه ای تازه کنج یک دنیا.... وقتی پریشان باشی شعر هایت هم پریشانست... آنگاه رنگ آسمان صورتی با چشمهایت حرف میزند و یا هیچ آتشی گرمت نمیکند سردی روزگار را... (ستاره***) آیا شعرم پریشانست ؟ ک ___نج دنیا هیچ آتشی گرمت نمیکند 
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط ستاره*** |
رنگ شکفتن با زایش آ رزو ها در آغاز ِ باورم گم شد آنگاه که کرم شب تاب را کشته بودند. چه زود ، اشک داغ شاخه ی سدر سوزاند دل ِ مارا بوف پیر هم خوب میدید. خفاش از ذوقش تاب خورد و به ستاره *** خندید. ستاره**
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط ستاره***
اگر به یاد داشته باشید در دو قسمت ، رقص تعادل نوشته شد ر ___قص تعادل در ۳ قسمت ، شخصیت بیرونی و درونی را تلنگری زد ر ـــقص آخر متروک ن__ گویید قصه هست کم حرف میزد.به تدریح از حرف زدنش کم و کمتر می شد. گاهی به نظر می رسید به خواب رفته ، گاهی هم می لرزید از سرمای خیالی. آب خوش نقش و نگار ِ خیالش رعشه داشت. زیرا او رویاهای کودکی اش ؛ نقش بر آب شده بود. همیشه ماه بزرگ شب چهاردهم و مهتابِ همه جا گسترش را تجسم می کرد. الان حتی صدای پارس سگان و شبه سگان را هم نمی شنود. چهره ای رنگ باخته و کم خون که نوری بی رنگ را از خود منعکس می کرد. زانو های بی اراده که خم و راست را اشتباه می گرفت. با نسیم صبحگاهی و مسح کشیدن به سر و رویش هم دیگر آشنا نبود. می خواست بزرگ و قوی باشد .حتی اکنون امیدواری را هم از خودش دریغ کرده است. گویی کسی به کولش سنگینی می کند و تکانهای ناشی از هق هق ؛ قطره های درشت اشک را بر سرش می کوباند. دیوارهای پوچی هر لحظه به هم نزدیک می شد و او را در بین خودشان له می کرد. سقف کوتاهتر از همیشه ، خاک ِ عالم را بر سرش ریخت. و متروک تر از هر موقعی شده ؛ آدمی بی سر و ته.و مضحک . ///عالِم بی عمل.../// هنگامی که این سه کلمه ء فریاد گونه که مثل سوت قطار گوشش را کر کرده بو د بر روی کاغذی لای در ِ خانه اش دید. ، باد رَدا و عبایش را از بند ِ دست قضا و قدر به لجن زار کشید و برد. و ستاره ***رقص تعادل او را به وضوح میدید که چراغ دلواپسی های سَرْ بندش شد. نگویید قصه هست چه بسا عمر های کوتاه که ساعات و لحظاتشان از عمرهای بلند ؛ بالنده تر می باشد. و چه بسا که در این عمر کوتاه در حال تجارتی نباشیم که به ورطه ی نابودی سقوط کنیم. و زمین خورده و خاکمال شهوت نشویم..که بازی و شوخی بر نمیدارد و نامی جز ننگ بر اشتیاق زندگی نمی گذارد... مخصوصا در جایگاهی که الگو و سر مشق دیگران هستیم. رق __ص تعادل 3 متروک... 
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط ستاره*** |