|
***آسمان ستاره*** |
|
رنگ نگاه |
تعجبی نیست این اغراض آمال ِ سوداگریست نمی بینید این نردبان خسته کننده این چشمهای در به در این سوزنهای جوالدوز را تعجبی نیست گونه ی دیگریست با غایتی مبهم چه خواهید گفت شکار سایه ها چیز تازه ای نیست چه خواهید دید قهرمانان وهم انگیز خیالی را صاف و چکیده تابناکتر قرن باز طفل می زاید شعرم هم بوی برگریزان نمیدهد چه خواهید شنید نا آزموده تر هنوز طاعون نا معلوم می پراکنید هنوز بی ملاحظه عادی هستید طاعون نا معلوم در آسمان ستاره***
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 11 بعد از ظهر توسط ★ ستاره***
فکرمن بر گِرد گنجشک فکر تو بر گُرد و بازو شهر من خیس می پیچد به دور چشمها شهر تو از سرش دود می رقصد بی چراغ چه کسی میداند یادگار هستیم یا رود ِ رها تو که هستی یک ادامه یک پاشنه ی پیر که می چرخی به زور بر تیتر درشت آوار ها آه که هزاران هیچ می بینم روی نیمکتهای ولرم و رعشه دار که نه خورشید آشتی ست نه ماه با ستاره اش چادر سیرک می خندد ُ تزریق میکند با درد ِ این روزگار که نه آدمش دلسپرده ست نه سرنگهایش لای زرورق بنیان می نهم بی جهت این قصه را که گنجشک و فیلش خیره خیره می میرند... ستاره*** خ ___یره خیره می میرند...
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 3 بعد از ظهر توسط ★ ستاره***
شگفت آور ست میان این همه همهمه لبخند زنی صبحی را بچشی ناشتا و مبهوتی مات زده لطف خاص بفروشی مفت عجیب تر دیریست سرنگون سر از پا آویزان ، ظریف آدمیم مثل پول خرد می ریزیم خرده هایمان . بوی وحدت که هیچ ؛ حتی نرخ یک بستنی یخی هم نیست و یا مار می شویم به دست و پای هم ؛ زلالی چرک خفته در ما گهگاه در کمترین چیزها آدمیم... حتی می بلعیم سرخی رویا یی که دیگر گلفام نیست شگفت آور ساعت شهر تیک تاک ِ خوشی ؛ می نوازد و من هنوز لبخند می زنم.. ستاره*** ظ ـــریف آدمیم و مثل پول خرد می ریزیم
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 8 بعد از ظهر توسط ★ ستاره***
دلشوره های بی طعم و بی حساب کنار دلتنگی ها و دلواپسی های پس نرفته این همه دست و دلبازیم ، اشتیاقی ساده بود و... دلنوشته ای پشت ویترین و تو دلداده ام می شوی ...
دلزده و نزده، به دریا
خون دل می خورم بی سیخ و آتش..
چکه چکه دلنوشته ای پشت ویترین با تخفیف ویژه با بُن و بی بُن
و تو دلشاد از خرید!
می دانم
می دانم
دل سنگ باید بود و خسیس ، همانند کاغذ ی سفید و بی رگ.
و تو دلداده ام می شوی ...
آنگاه به آرامی برکه ای ، کوچک قوام میگیرم
و نازدودنی پشت هر مصلایی در این گیرودار و ندار دل آشوب
اما من یکسره به زوال رفته بودم.. ستاره***
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 10 بعد از ظهر توسط ★ ستاره***
| ||||||