در این ب ___اریکه ساعت..

       

 

حرفهایم  صنٌار سه شاهی     هم نمی ارزد

یا زشت یا زیبا

هر چه که هست

همینی  که  هست

پس می ارزد

چون قلمم  لرزید.

مثل تن تو

 

از قماش هم که باشیم برای هم تره خرد میکنیم..

وگرنه..

همینی که هست

 

گاهی شعرهایم  باند پیچی میکند

گاهی هم زخمی میکند    شیشه ی دلت را

این قلب  من

  ببین حتی مثل  چشمهای تو  مصنوعی نیست

مثل  گوشها ی تو .

خوب مرا  ببوی

سرم بوی چه  نمیدهد ..بوی  شورشی...بوی  موج...

سالهاست که  در چنته  تو گرسنه زندانیست..

اما  میانُبر زدم 

از همان چیزی که تو میترسیدی..

هر چه که هست همینی که هست

ستاره *** هم سنگ مرا به سینه میزند 

این روشنی ذهنی که سر درد را دوا ست...

در این باریکه ساعت...

....           ستاره***

 

در این ب ___اریکه ساعت..

سنگ مرا به سینه میزند 

..

.

 

 

عشق های رنگ پریده ی من در زمزمه ی زندگی