اگر به یاد داشته باشید در دو قسمت ، رقص تعادل نوشته شد
ناخن خشک یک بشقاب سیب
ر ___قص تعادل در ۳ قسمت ، شخصیت بیرونی و درونی را تلنگری زد
ر ـــقص آخر متروک

ن__ گویید قصه هست
کم حرف میزد.به تدریح از حرف زدنش کم و کمتر می شد.
گاهی به نظر می رسید به خواب رفته ،
گاهی هم می لرزید از سرمای خیالی.
آب خوش نقش و نگار ِ خیالش رعشه داشت.
زیرا او رویاهای کودکی اش ؛ نقش بر آب شده بود.
همیشه ماه بزرگ شب چهاردهم و مهتابِ همه جا گسترش را تجسم می کرد.
الان حتی صدای پارس سگان و شبه سگان را هم نمی شنود.
چهره ای رنگ باخته و کم خون که نوری بی رنگ را از خود منعکس می کرد.
زانو های بی اراده که خم و راست را اشتباه می گرفت.
با نسیم صبحگاهی و مسح کشیدن به سر و رویش هم دیگر آشنا نبود.
می خواست بزرگ و قوی باشد .حتی اکنون امیدواری را هم از خودش
دریغ کرده است.
گویی کسی به کولش سنگینی می کند و تکانهای ناشی از هق هق ؛
قطره های درشت اشک را بر سرش می کوباند.
دیوارهای پوچی هر لحظه به هم نزدیک می شد و او را
در بین خودشان له می کرد.
سقف کوتاهتر از همیشه ، خاک ِ عالم را بر سرش ریخت.
و متروک تر از هر موقعی شده ؛ آدمی بی سر و ته.و مضحک .
///عالِم بی عمل...///
هنگامی که این سه کلمه ء فریاد گونه که مثل سوت قطار گوشش را
کر کرده بو د بر روی کاغذی لای در ِ خانه اش دید. ،
باد رَدا و عبایش را از بند ِ دست قضا و قدر به لجن زار کشید و برد.
و ستاره ***رقص تعادل او را به وضوح میدید
که
چراغ دلواپسی های سَرْ بندش شد.
نگویید قصه هست

چه بسا عمر های کوتاه که ساعات و لحظاتشان از عمرهای بلند ؛
بالنده تر می باشد.
و چه بسا که در این عمر کوتاه در حال تجارتی نباشیم
که به ورطه ی نابودی سقوط کنیم.
و زمین خورده و خاکمال شهوت نشویم..که بازی و شوخی بر نمیدارد
و نامی جز ننگ بر اشتیاق زندگی نمی گذارد...
مخصوصا در جایگاهی که الگو و سر مشق دیگران هستیم.

رق __ص تعادل 3
متروک...
پوسته ی مرمرینم