آهی عمیق میکشد
اشک در چشمانش حلقه می بندد
اینطوری نگاهم نکن
می دانم می دانم از فراق من کمرت شکست
می دانم می دانم نه شب داری نه روز
از رنگ و رویت پیداست
اینطوری نگاهم نکن
اینجا که هستم ، پریشان جسم وپریشان روحی بیش نیستم
بر سر جسمم موجوداتی غریب تجارت میکنند
و روحم کجاست ؟ نمی دانم
روح؟روح دیگر چیست؟!
دیگر توانی نیست که از درماندگی حتی دستهایم را به هم بمالم
از صدای نوک زدن نوک های بی رحم کبوتران صبحگاهی به ظاهر مظلوم
نفرت دارم.به چه نوک میزنند؟ به آرامشم؟
یا تلنگر ، که کجایم؟ و غافلگیرم کنند که الان کی هستم؟
اینطوری نگاهم نکن
اشکهایت را چه جور باید پاک کنم
آنجا و هر جای دیگری هم که باشم همای سعادت به شکل عقابان مضطرب
در پروازند.
شاید اولین راحتی من همین است که اینجا باشم
چلاق وامانده ای که به سوی نقطه ی نا معلومی می تازد
گرسنگی و تشنگی هم دیگر غلبه ساز نیست.
اینطوری نگاهم نکن
باید پیش از غروب خورشید خانه باشی
دلم را رها کن ، همانطور که مرا از تو رها کردند
می گویند این لحظات فرستاده شده اند برای آزمون جان آدمیان!!!
ولی سختی آن را تو به دوش میکشی.!!نازنینم
چه کسی میگوید؟ کدام آزمون؟
از کجا به کجا آمدم . شاید مرز آمدن و بودنم یک تفکر غلط بود
چه بی حواس به دنیا آمدم و رفتم.با کوله باری پر از حسرت.
شاید الان زاییده شده ام.
چه فرتوت و درمانده هستم.
میدانم به هنگام مرگ بیشتر درک خواهی کرد که چه می گویم نازنینم
باور نکن که زندگی رنگارنگ امروز ؛ تنها زندگیت است.
یعنی نمی گذارند که باور کنی
باور نکن
امشب هوا ابریست و ستاره *** بر سنگ قبرم نتابید
اینطوری نگاهم نکن برگرد میگویند شب قبرستان ترسناک است
برگرد .بشقاب حلوا و خرما را هم با خودت ببر....

حقیقتی تلخ
آمدنی که باید بروی
جنگی که هرگز پیروز نخواهی شد
مرگ و زندگی
شاید توقف در آستانه ی گمراهی هم مرگیست که سنگ قبر ندارد.
کجایند آنها که به خواسته های خود رسیدند؟
کجایند پادشاهان و خسروان؟
چنان بودم که می گفتند باش ، اما آخرش چی شد؟
روح؟
ح ـــقیقتی تلخ
آمدنی که باید بروی
۲۰ شهریور و پدرم....
د __ل گرفته _ در زمزمه ی زندگیــــــ دوستان لطفا آدرس وبلاگ فراموش نشه.