طاعون نا معلوم  

 

تعجبی نیست این اغراض

آمال ِ سوداگریست

نمی بینید

این نردبان خسته کننده

این چشمهای در به در 

این سوزنهای جوالدوز  را

تعجبی نیست

گونه ی دیگریست با غایتی مبهم

چه خواهید گفت

شکار سایه ها چیز تازه ای نیست

چه خواهید دید

قهرمانان وهم انگیز خیالی را

صاف و چکیده

تابناکتر

قرن  باز طفل می زاید

شعرم هم بوی برگریزان نمیدهد

چه خواهید شنید

نا آزموده تر هنوز طاعون نا معلوم  می پراکنید

هنوز بی ملاحظه

عادی هستید

طاعون نا معلوم 

 در آسمان ستاره***

خ ___یره خیره می میرند...

 

 

 

فکرمن بر گِرد گنجشک

 فکر تو بر گُرد و بازو

شهر من خیس  می پیچد به دور چشمها

شهر تو از سرش دود می رقصد   بی چراغ

چه کسی میداند یادگار هستیم  یا رود ِ رها

تو که هستی یک ادامه

یک پاشنه ی پیر

که می چرخی به زور

بر تیتر درشت آوار ها

آه که هزاران هیچ می بینم

روی نیمکتهای ولرم  و رعشه دار

که نه خورشید آشتی ست  نه ماه با ستاره اش

چادر سیرک  می خندد ُ

 تزریق میکند با درد ِ  این روزگار

 که نه آدمش  دلسپرده ست نه سرنگهایش  لای زرورق

بنیان می نهم بی جهت این قصه را

که  گنجشک و فیلش  خیره خیره می میرند...

ستاره***

 خ ___یره خیره می میرند...

ظ ___ریف آدمیم

 

 

 

شگفت آور ست

 میان این همه همهمه

لبخند زنی

 صبحی را بچشی ناشتا

 و مبهوتی مات زده

لطف خاص بفروشی  مفت

 عجیب تر  دیریست سرنگون سر از پا آویزان  ، ظریف آدمیم

مثل پول خرد می ریزیم

خرده هایمان  . بوی وحدت که هیچ  ؛ حتی  

 نرخ یک بستنی یخی  هم نیست

 و یا مار می شویم به دست و پای هم

  ؛ زلالی چرک خفته در ما

  گهگاه در کمترین چیزها

آدمیم...

حتی  می بلعیم

سرخی  رویا یی که دیگر گلفام نیست

 شگفت آور ساعت شهر تیک تاک ِ   خوشی ؛  می نوازد

و من هنوز لبخند می زنم..

                                                         ستاره***

ظ ـــریف آدمیم و

 مثل پول خرد می ریزیم

دل ___نوشته ای پشت ویترین

 

 

  دلشوره های بی طعم و بی حساب

 کنار دلتنگی ها و دلواپسی های پس نرفته


دلزده و نزده، به دریا


خون دل می خورم بی سیخ و آتش..

 

این همه دست و دلبازیم ، اشتیاقی ساده بود و...


چکه چکه دلنوشته ای پشت ویترین با تخفیف ویژه با بُن و بی بُن


و تو دلشاد از خرید!


می دانم


می دانم


دل سنگ باید بود و خسیس ، همانند کاغذ ی سفید و بی رگ.


و تو دلداده ام می شوی ...


آنگاه به آرامی برکه ای  ، کوچک قوام میگیرم


و نازدودنی پشت هر مصلایی در این گیرودار و ندار دل آشوب


اما من یکسره به زوال رفته بودم..    ستاره***

 

 دلنوشته ای پشت ویترین

و تو دلداده ام می شوی ...

ه ___نوز در بیگانگی  عریانم

 

 

جای  پاهایم بر آشفتگی دنیا

می خورد  اسفالت های  کمی خیس

بی معجزه ی سرخی گم می شود   این دغدغه های بی امداد من

سکوتِ لقمه ی نخورده تیغی ست در گلو یم ؛  مهمان ِ  پیریست...

هنوز از دیروزها جشن بی روزن  بر تقویم بی اشتیاق  ؛ سایه انداخته

هنوز در بیگانگی     عریانم    ؛  پنهان..

خبر که می رسد کفشها و رختها در راه ست

پیت روغن  ، گونی برنج ِ بی ر ِی

اما باز ذوق هایم دفن در این وادی نیرنگ

دور از چشم مادر قهر می کنم  با خدا و می خوابم

جای  پاهایم روی آرزوها بر جاست ؛  بی کفش

کفشهای پارسال همچنان در راه ست........

ستاره***

ه ___نوز در بیگانگی  عریانم

بی کفش

 

ف __ردا را کسی ندیده.....

 

 

 

یک دست پدر تیر خورد

هنوز جایش هست

یک دست من هم تیر خورد؛ همین حالا ؛ این هم  خونش

آن  فجر خونین و این فجر خونین تر

فرزندم که به  دنیا آمد  ؛ یک سر داشت و دو دست

پاهایش هنوز پیش خداست

همسرم می گرید  و می گوید :  بی جنگ جانباز کوچکی دارم

این هم سهم عدالتم

چشمهایمان کور  ؛ می شماریم هنوز دهه ها را تلخ تلخ

یک دست بر زانو می خواهم بر خیزم  ... امٌا  یا  " که " گویم ؟

که علی هم هنوز دستش در بند ست

فردا را کسی ندیده.....

ستاره***

 

یک دست بر زانو

فردا را کسی ندیده.....

 

ح ___یات زرد ِ  ندیده

 

 

 

 

 

یک فندکُ یک تخت چوبی ِ معترض

یک فندکُ یک جرات ً اندیشیدن

یک وسیع ُ یک خالی

حیات زرد ِ  ندیده

ببین..

اینست زندگی ام

یک اعماقی بیرون از قلب

رو به روهایی حصار  ِ منقوش  به  پوسیده ی بغض

چه احمقانه   ،  مدید میخرید آرامش ِ متورم را

زل به خاکستر های باردار آتش

چه مذبوحانه

عدالت میزایید.

یک سلسله 

 یک قصار ِ جمله  ی مقدس

چندین  ستاره ی متحد ُ یک نوشیدن و خوردن

چرخیده پاشنه  بر  پاشنه هایی  بی پا و بی دل

ببین  مانده از دیروز ها

یک فندکُ یک ....

جرقهٌ...

ستاره***

ح ___یات زرد ِ  ندیده

یک فندکُ یک جرقهٌ..

 

این تقد یکی از دوستان ست (مجید کیوان)

چه مذبوحانه عدالت میزاییداین جمله خیلی تکان دهنده است
فندک در این شعر نشان از جرقه یک اتفاق است که در دست خود انسان است و  مانند اراده ای که بدست شخص به حرکت در می آید--قصار جمله مقدس نیز از دید من پیام آور انبوه کلمات مقدس آسمانیکه هر روز خودشان را به ما نشان میدهند---چند ستاره متحد شاید اتحاد افرادی خاص در کنار همدیگر باشد---چرخیده پاشنه شاید حرکت بدون احساس بی معنی اسانهای محروم از احساس محبت آمیز باشد--یک فندک یعنی پیدا شدن یک جرقه یا و جود یک شعله تازه در زندگی ماست که شاید یکی ما منتظر است تا دیگری جرقه شروع را بزنددر مجموع این شعر به نوعی روح شاعر را از کسالت قانون ساختگی بشر می آزارد و میخواهد جرقه امیدو اری و یک زندگی تازه را برای خودش و افراد پیرامونش مژده بدهد 

ه ___ وای هم می مانیم

 

 

 

 

جانانه بی اوج

غبار ،   هوا  می پراندیم

بی درنگ  ؛ حیف

یک  بکر بسته ،  بسته تر  می بودیم

گام اول راست

گام بعد محکمتر 

اما

سر خورده تر از  مو خوره ها

ذره تر

پاشیده تر

کمتر  می بودیم

گام ِ اینک

ابرها تعطیل نیست

سوره ها بی مشکی

رنگ روشن

 آیه می زایند 

 

گام فردا جمعه ها

بی اسلحه 

در هم  نماز میشویم 

بی مُهر  و مَحْرَم 

 جانانه به اوج  ،  هوا  ی هم می مانیم.

                                                                     ستاره***

 

بی مُهر  و مَحْرَم 

،  هوا  ی هم می مانیم.

 

 ب ___ ی ات روزگار

     

 

  

  

باورم نمی شود در هیاهوی غریب زندگی پله ای هم باشد.

 تا دمی روی آن آسوده دل ببُریم از زرق و برق های رنگی وامانده ی   دنیا.

که به هیچ بهایی این لحظه های شیدایی را نخواهیم بخشید.

بی هیچ هراسی ادامه می دهیم این دَم و بازدم را.

باورم نمی شود که هنوز در دستان پیرمردی دسته گل سرخی را می بینم

 که برای میلاد نتیجه اش به ارمغان میبرد.

باورم نمی شود که زنبیل سنگین تر از جان این پیرزن را ، او  به یاریش می آید.

و تازه به دوران رسیده ها قَبایشان را کیسه می کنند به تن پاره پوشها.

و آمبولانس سر وقت بدون کوچکترین اتلاف ِ مسئولیتی می آید

 و تن استخوانی این گدا را که از دارو ندار این دنیا

 فقط خود نیمه  اش  را داشت  به بیمارستان می برد.

و باورم نمی شود شیر پاستوریزه ی امروز پنیر نشد و تاریخش رنگ نو داشت.

اما پله ای که نشستم  ، کثیف بود.و هرروز گرگ زاده هایی زوزه کشان

 از این پله بالا پایین می رفتند.

که شیب به اصطبلهای  عقده های تند رو یشان داشت. 

زن لاغر  گفت بلند شو می خواهم اینجارا بشورم.

چه آب سیاهی راه افتاد.

کودک گریه میکرد لبوی قرمز می خواست با آن رنگهای مصنوعی ِ گول زن.

. مادر گوشش را ییچاند.گفت ندارم.

 آن کنارتر  ماشین مشکی  به آن جوان زد و رفت.

و  زنی  به آن مرد لبخند زد.مرد کیف پولش را نشان داد.هر دو خندیدند.

ستاره***باورش شد که خواب نبوده است.و پلٌه رختخوابش نبوده .

چون عطر گلهای سرخ پیر مرد را هنوز حس می کرد.

بلند شد. کشان کشان رفت.

 

 

روزها میگذرند.ماهم می گذریم.روزهایی که سوال ها بسیار مشکل اند.

اما دیده ها و شنیده ها راحت از ما نمی گذرند.

و تا آخر به ما وفادارند

بوی بیات روزگار  همیشه می ماند.

نفله باید رفت.

پله ی آخر  که نشسته است؟از پایین به بالا بشمارم یا از بالا به پایین.!!

باورت میشود که آدمهای خوش شانس خوش ندارند

  سئو الی ازشان پرسیده شود.!!

 

 در این  ب ___ ی ات روزگار

نفله شده باید رفت.

 

 

در این ب ___اریکه ساعت..

       

 

حرفهایم  صنٌار سه شاهی     هم نمی ارزد

یا زشت یا زیبا

هر چه که هست

همینی  که  هست

پس می ارزد

چون قلمم  لرزید.

مثل تن تو

 

از قماش هم که باشیم برای هم تره خرد میکنیم..

وگرنه..

همینی که هست

 

گاهی شعرهایم  باند پیچی میکند

گاهی هم زخمی میکند    شیشه ی دلت را

این قلب  من

  ببین حتی مثل  چشمهای تو  مصنوعی نیست

مثل  گوشها ی تو .

خوب مرا  ببوی

سرم بوی چه  نمیدهد ..بوی  شورشی...بوی  موج...

سالهاست که  در چنته  تو گرسنه زندانیست..

اما  میانُبر زدم 

از همان چیزی که تو میترسیدی..

هر چه که هست همینی که هست

ستاره *** هم سنگ مرا به سینه میزند 

این روشنی ذهنی که سر درد را دوا ست...

در این باریکه ساعت...

....           ستاره***

 

در این ب ___اریکه ساعت..

سنگ مرا به سینه میزند 

..

.

 

 

عشق های رنگ پریده ی من در زمزمه ی زندگی

ر ___سم دیوانگی

 

روی بند آرزوهایم تو گیره میزدی...در زمزمه ی زندگی

 

 

از گردنه ی حیرانم

دیوانه را دانا میبینم

حرفهای درشت و  اساسی را هم  محو و محافظه کار

تاکتیک غوطه ور می زند

انگار لایه ای گرد و خاک پوشانده سوراخ های بینی اش را

دانا را میگویم

 

به جهنم ، در این دوره ی بهبود

دیوانه ی خوش قلب به رسم دیوانگی لاف بزند

نگاه کن

گنگ و بیهوده لبخندهایش را به سمت آسمان

با موهای سیخ شده

دارد

حرف از ستاره ی سهیل می زند

انسان بیچاره یکسره چشمش آب میخورد

 ستاره***

 

ر ___سم دیوانگی

نگاه کن

 

خ ___داحافظ زیبا....

 

کاش درختی بودم.در زمزمه ی زندگی

 

 آهنگ«Bella Ciao»،  «خداحافظ زيبا» از سرودهای ملی میهنی ایتالیاست برای یادبود پارتیزان‌های ایتالیایی‌ که در جنگ جهانی دوم به مبارزه با فاشیست‌های ایتالیایی و نازی‌های آلمانی پرداختند و آزادی را برای ایتالیا به ارمغان آوردند. امروزه این آهنگ تنها یادآور پارتیزان‌ها نیست بلکه به نماد مبارزه با فاشیست در ایتالیا تبدیل شده ...
 
 مادر این خواننده این ترانه را برای پارتیزان های ایتالیایی خواند و اینک دخترش  (میرا )برای جنبش سبز این ترانه را به یادگار گذاشته است.امیدوارم از شنیدن این ترانه لذت ببرید..ستاره***

 


خداحافظ زيبا!

امروز  صبح از خواب برخاستم


خداحافظ زيبا! خداحافظ زيبا! خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ


امروز صبح از خواب برخاستم


و مهاجم را در برابر خويش يافتم.


اي پارتيزان! مرا با خودت ببر از اينجا


خداحافظ زيبا! خداحافظ زيبا! خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ


اي پارتيزان! مرا با خودت ببر از اينجا


که من اينجا احساس مرگ مي‌کنم.


که اگر من آن بالا، روي کوه بميرم


خداحافظ زيبا! خداحافظ زيبا! خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ


که اگر من آن بالا، روي کوه بميرم


تو بايد مرا دفن کني


و اگر روي کوه مدفون شوم


خداحافظ زيبا! خداحافظ زيبا! خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ


و اگر روي کوه مدفون شوم


در زير سايه يک گل زيبا؛


اينگونه، مردمي که مي گذرند


خداحافظ زيبا! خداحافظ زيبا! خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ


به من خواهند گفت: چه گل زيبايي!


اين گل همان پارتيزان است


خداحافظ زيبا! خداحافظ زيبا! خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ


که به خاطر آزادي جان سپرد.

شاعر گمنام

 

متن ترانه به زبان انگلیسی


Goodbye Beautiful

One morning I awakened
Oh Goodbye beautiful, Goodbye beautiful, Goodbye beautiful! Bye! Bye!
One morning I awakened
And I found the invader
Oh partisan carry me away
Oh Goodbye beautiful, Goodbye beautiful, Goodbye beautiful! Bye! Bye!
Oh partisan carry me away
Because I feel death approaching
And if I die as a partisan
(And if I die on the mountain)
Oh Goodbye beautiful, Goodbye beautiful, Goodbye beautiful! Bye! Bye!
And if I die as a partisan
(And if I die on the mountain)
Then you must bury me
Bury me up in the mountain
(And you have to bury me)
Oh Goodbye beautiful, Goodbye beautiful, Goodbye beautiful! Bye! Bye!
Bury me up in the mountain
(And you have to bury me)
Under the shade of a beautiful flower
And the people who shall pass
(And all those who shall pass)
Oh Goodbye beautiful, Goodbye beautiful, Goodbye beautiful! Bye! Bye!
And the people who shall pass
(And all those who shall pass)
Will tell me: "what a beautiful flower"
(And they will say: "what a beautiful flower")
This is the flower of the partisan
(And this is the flower of the partisan)
Oh Goodbye beautiful, Goodbye beautiful, Goodbye beautiful! Bye! Bye!
This is the flower of the partisan
(And this is the flower of the partisan)
Who died for freedom

به زبان ایتالیایی

Italian lyrics

Una mattina mi son svegliato,

o bella, ciao! bella, ciao! bella, ciao, ciao, ciao!

Una mattina mi son svegliato,

e ho trovato l'invasor.

O partigiano, portami via,

o bella, ciao! bella, ciao! bella, ciao, ciao, ciao!

O partigiano, portami via,

ché mi sento di morir.

E se io muoio da partigiano,

(E se io muoio sulla montagna)

o bella, ciao! bella, ciao! bella, ciao, ciao, ciao!

E se io muoio da partigiano,

(E se io muoio sulla montagna)

tu mi devi seppellir.

E seppellire lassù in montagna,

(E tu mi devi seppellire)

o bella, ciao! bella, ciao! bella, ciao, ciao, ciao!

E seppellire lassù in montagna,

(E tu mi devi seppellire)

sotto l'ombra di un bel fior.

Tutte le genti che passeranno,

(E tutti quelli che passeranno)

o bella, ciao! bella, ciao! bella, ciao, ciao, ciao!

Tutte le genti che passeranno,

(E tutti quelli che passeranno)

Mi diranno «Che bel fior!»

(E poi diranno «Che bel fior!»)

«È questo il fiore del partigiano»,

(E questo è il fiore del partigiano)

o bella, ciao! bella, ciao! bella, ciao, ciao, ciao!

«È questo il fiore del partigiano,

(E questo è il fiore del partigiano)

morto per la libertà!»

(che e' morto per la liberta')

ترانه را بشنوید...

دانلود«Bella Ciao»، لینک مستقیم

 

آهنگ «Bella Ciao»، «خ ___داحافظ زیبا....»

در آسمان ستاره***

 

س ___نجاقکی خوش باور

 

اگر آینه نمی شکست....در زمزمه ی زندگی

 

 

من دهان باز میکنم

تو فریاد شو

من   قلم دست میگیرم تو

دیوان شعر شو

من  کفش میخرم تو تا میتوانی    راه برو

    من شیر میخرم 

تو شیر قهار شو

من و تو ندارد

 ما .....

اصلا  تو دهان باز کن من فریاد میشوم

 

تو قلم دست بگیر من دیوان شعر میشوم

تو کفش بخر 

من

 راه میروم

تو شیر بخر من 

من ..

من..

اصلا من  ..

من و تو ندارد

در این هنگامه ی بد قواره

در این بزم رقاصان کهنه در کمین

کنار  استخوانهای پوسیده  در سطل های خیابان

سنجاقکی خوش باور  میشویم بر ورق تاریخ  آبکشیده ی سلاٌخ

من و تو. ما که  هستیم...

 

ح ___قیقتی تلخ

 

 

 

آهی عمیق میکشد

اشک در چشمانش حلقه می بندد

 

 

اینطوری نگاهم نکن

می دانم     می دانم        از فراق من کمرت شکست

می دانم    می دانم  نه شب داری نه روز

از رنگ و رویت پیداست

اینطوری نگاهم نکن

اینجا که هستم ، پریشان جسم وپریشان  روحی بیش نیستم

بر سر جسمم موجوداتی غریب تجارت میکنند

و روحم کجاست ؟ نمی دانم      

روح؟روح دیگر چیست؟!

دیگر توانی نیست که از درماندگی حتی دستهایم را به هم بمالم

از صدای نوک زدن نوک های بی رحم کبوتران صبحگاهی  به ظاهر مظلوم

نفرت دارم.به چه نوک میزنند؟ به آرامشم؟

یا تلنگر ، که کجایم؟ و غافلگیرم کنند که الان کی هستم؟

اینطوری نگاهم نکن

اشکهایت را چه جور باید پاک کنم

آنجا و هر جای دیگری هم که باشم همای سعادت به شکل عقابان مضطرب

در پروازند.

شاید اولین راحتی من همین است که اینجا باشم

چلاق وامانده ای که به سوی نقطه ی نا معلومی می تازد

گرسنگی و تشنگی هم دیگر غلبه ساز نیست.

اینطوری نگاهم نکن

باید پیش از غروب خورشید خانه باشی

دلم را رها کن ، همانطور که مرا از تو رها کردند

می گویند این لحظات فرستاده شده اند برای آزمون جان آدمیان!!!

ولی سختی آن را تو به دوش میکشی.!!نازنینم

چه کسی  میگوید؟ کدام آزمون؟

از کجا به کجا آمدم  .  شاید مرز آمدن و بودنم یک تفکر غلط بود

چه بی حواس به دنیا آمدم و رفتم.با کوله باری پر از حسرت.

شاید الان زاییده شده ام.

چه فرتوت و درمانده هستم.

میدانم به هنگام مرگ بیشتر درک خواهی کرد که چه می گویم   نازنینم

باور نکن که زندگی رنگارنگ  امروز ؛ تنها زندگیت است.

یعنی  نمی گذارند که باور کنی

  باور نکن  

امشب هوا ابریست و ستاره *** بر سنگ قبرم نتابید

اینطوری نگاهم نکن  برگرد  میگویند شب قبرستان ترسناک است

برگرد  .بشقاب حلوا و  خرما را هم با خودت ببر....

  

 

 حقیقتی تلخ

آمدنی که باید بروی

جنگی که هرگز پیروز نخواهی شد

مرگ و زندگی

شاید توقف در آستانه ی گمراهی هم مرگیست که سنگ قبر ندارد.

کجایند آنها که به خواسته های خود رسیدند؟

کجایند پادشاهان و خسروان؟

چنان بودم که می گفتند  باش ، اما آخرش چی شد؟

روح؟

 

 

 

 ح ـــقیقتی تلخ

آمدنی که باید بروی

 ۲۰ شهریور  و پدرم....

د __ل گرفته _ در زمزمه ی زندگیــــــ دوستان لطفا آدرس  وبلاگ فراموش نشه.

 

ک ___نج دنیا

 

 

مورچه ای بی هدف می دود

چشم  هایی  رنگ تاب را می دزدد

سرها بی گریبان میچرخند

چه شده؟

پریشانی ِ زمین است اینجا...

آتش سیگار میخوانَد که دود از کنده بر می خیزد

رادیو جیبی ِ مرد موجی  بی موج می گرید

کودکی غزل میسراید  من  : پادشاهم

پریشانی زمین است اینجا..

در کف سرد سیمانی این پناهگاه

محو شدی از روشنایی

پاهایت چرا می لرزند

جیغ کوتاه قاچ داد جانش را

گوش هایش تیز تر  شد،  

کاسه ی سبز رنگی قِل می خورد و میرود

قلب زندانی  ؛ می  دوشد  آزادی  را  از پستان هزار پا

که قد کشد  شاخه ی  سفید نگاهش

تا دستانش  چشمهای خورشید را  ببوسد

زیر لب گفت " ستاره*** پریشانی زمین است اینجا...

هق هقی کرد و خندید

روزگار نصب میکند  یک نام را ...

میخواستم     می خواستم  خنده ی سرخی باشم

ترانه ای تازه  کنج یک دنیا....

 

وقتی پریشان باشی شعر هایت هم پریشانست...

آنگاه رنگ آسمان صورتی با

چشمهایت  حرف میزند

و یا  هیچ آتشی گرمت  نمیکند

سردی روزگار را...

(ستاره***)

 

آیا شعرم پریشانست ؟ 

 ک ___نج دنیا

هیچ آتشی گرمت  نمیکند

 

 

 

آ ___غاز مفقود

 

                                                    

رنگ  شکفتن 

با

زایش آ رزو ها

در

آغاز ِ باورم

گم شد

آنگاه که

کرم شب تاب را کشته بودند.

چه زود ، اشک داغ شاخه ی  سدر

سوزاند   دل ِ    مارا

بوف پیر هم خوب میدید.

خفاش از ذوقش تاب خورد و   به ستاره *** خندید.

 ستاره**

 پوسته ی مرمرینم

 

رق __ص تعادل 3

 

 

 اگر به یاد داشته باشید در دو قسمت ، رقص تعادل نوشته شد

ناخن خشک    یک بشقاب سیب

 ر ___قص تعادل  در ۳ قسمت  ، شخصیت بیرونی و درونی را  تلنگری زد

ر ـــقص آخر   متروک

 

 

 

 

 ن__ گویید قصه هست

 

کم حرف میزد.به تدریح از حرف زدنش کم و کمتر می شد.

گاهی به نظر می رسید به خواب رفته ،

گاهی هم می لرزید از سرمای خیالی.

آب خوش نقش و نگار ِ خیالش رعشه داشت.

زیرا او رویاهای کودکی اش  ؛ نقش بر  آب شده بود.

همیشه ماه بزرگ  شب چهاردهم  و مهتابِ همه جا گسترش را تجسم می کرد.

الان حتی صدای پارس سگان و  شبه سگان   را هم نمی شنود.

چهره ای رنگ باخته و کم خون که نوری بی رنگ را از خود منعکس می کرد.

زانو های بی اراده که خم و راست را اشتباه  می گرفت.

با نسیم صبحگاهی و مسح کشیدن به سر و رویش هم دیگر آشنا نبود.

می خواست بزرگ و قوی باشد .حتی اکنون امیدواری را هم از خودش

دریغ کرده است.

گویی کسی به کولش سنگینی می کند و تکانهای ناشی از هق هق ؛

قطره های درشت اشک را بر سرش می کوباند.

دیوارهای پوچی هر لحظه به هم نزدیک می شد و او را

در بین خودشان له می کرد.

سقف کوتاهتر از همیشه ، خاک ِ عالم را بر سرش ریخت.

و متروک تر از هر موقعی شده ؛ آدمی بی سر و ته.و مضحک .

///عالِم بی عمل...///

هنگامی که این سه کلمه ء فریاد گونه که مثل سوت قطار گوشش را

کر کرده بو د بر  روی کاغذی لای  در ِ خانه اش دید. ،

 باد رَدا و عبایش را از بند  ِ دست قضا و قدر به لجن زار کشید و برد.

و ستاره ***رقص تعادل او را  به وضوح میدید 

که

 چراغ دلواپسی های سَرْ بندش   شد.

 

 

نگویید قصه هست

 

 

 

چه بسا عمر های کوتاه که ساعات و لحظاتشان از عمرهای بلند ؛

بالنده تر    می باشد.

و چه بسا  که در این عمر کوتاه در حال تجارتی نباشیم

که به ورطه ی نابودی سقوط کنیم.

و زمین خورده و خاکمال شهوت نشویم..که بازی و شوخی بر نمیدارد

و نامی جز ننگ  بر اشتیاق زندگی نمی گذارد...

مخصوصا در جایگاهی که الگو و سر مشق دیگران هستیم.

 

 

 

 

رق __ص تعادل 3

متروک... 

                        پوسته ی مرمرینم 

 

نقل خشکیده

 

 

 

عظیم ُ بی امان

مِحورانه پیکاری پدرانه    حاشیه می بندد

در این  تله ی گرفتار ِ سَمت ِ راًس

در پی ِ اعتلایی بَدَلی

آه  مادر

یگانگی  بحران شده را می بینی

گریه های پدران در این روزهای  بی پسر  را میبینی

نقل ِ خشکیده ی تحلیف می خیساند...

بی بوی گلاب     بی هل و بادام..

 

 ستاره***

ی __ ادِ من

 

 

 

 

تا یادم نرفته بگویم

که قوی تر از واژه ها هیچ چیز دیگری را در این دنیا نمی توانید ، پیدا کنید

 که این همه درد و گله و شکایتو یا این همه ذوق و شادی را

 بتواند تحمل کند.

فوی تر از واژه ها پیدا کرده اید؟

تا یادم نرفته بگویم

که واژه ها قشنگ ترین و زشت ترین رنگها هستندکه لحظه های ما

 را نمره میدهند.زیباتر و نازیباتر چیزی پیدا کرده اید؟

تا یادم نرفته بگویم

واژه ها خطر ناکترین و تیز ترین هستند.که میکُشند..میزنند..می دزدند.

 وحشی تر از این چیزی دیده اید؟

تا یادم نرفته بگویم

بی ارزشتر و نا لایق تر از واژه ها چه چیز میتواند باشدکه میلیونها

 واژه صندوق ِ سرنوشت را پر می کند  اماخالی تر و کم رنگ تر  از همیشه....

تنهاتر و مظلوم تر چیزی پیدا کرده اید؟

تا یادم نرفته بگویم

به چه دلخوش کرده اید ...دنبال کدام واژه میگردید؟

که آنقدر پر رنگ و غلیظ باشد ، که سمت و سوی شما نقاشانِ نابلد ِ قانون شکن

 را بپوشاند.؟

 فرقی نمیکند این سمت یا آن سمت.جیب هایت پر باشد یا پر تر!!

 دنبال کدام واژه میگردید که گلایه های بیست و چهار ساعته را سکوت

جلوه دهید و لبخند بزنید؟!

راست میگفت :: نبودن بیشتر از بودن است من حساب از دستم دَر رفته است.

و تا یادم نرفته بگویم

بی خیال واژه ها   بی خیال کلمات

من دیشب خواب نگاهِ ستاره*** ام را دیده ام  ، که میگفت :

ماه ِ من کجایی؟

امٌا من یادم رفت

 

 

ی __ ادِ من

بی خیال...







ظ ___رفهای لیبرال

 

 

 

فرضیه ای از یک حادثه

ترکیبی بی درز که

بی تردید تعجب را شانه میزند

و جنبش ممنوعیت را از  َصلاح بی نقطه  ، بی تعارف سر باز می زند.

بازار خریدن اعتماد بی رمق تر از  ظرفهای لیبرال    ؛ جنون واره تر  مجنون میخرد.

دفترم از روزهای غریبی   شعر ترانه ی مجروح را آرام  رنگ میکند

  چه کسی خواهد آمد ؟

مرز بین رویا و بیداری 

چقدر بوی حادثه می آید

و تخریب ، به روز افتتاح  شیرینی  زهر میکند.

چه کسی خواهد آمد؟

 چشمهای ستاره *** آیا دانه ی حسرت خواهد کاشت ؟

تا بهار مشقهایمان صرف  خواهد شد

تا بهار  عیار انتظار  باز سکه خواهد شد؟

چه کسی هست.؟

با انگشت های رنگی....

 

روز های انتخاب جدید یا کهنه در راه است..

شاید سکوت هولناکترین   فریاد باشد.

به انتظار خواهیم بود   تا بهار  ِ شاید سرد !!!

 

 

 

زمزمهء زندگی 

ب ___ماند نامم آیا؟

 

 

  

 

  

برای عاشقان این قبیله که  دَم میزنند دمادم  

 تا اعماق گور  

 قربانی گشته ایم .... اندک نظر  

رخنه به جانم که تنها با دو بال و دو پلک  

خود را در هلهله ی ماه و ابر  

گم شده میبینم. 

که شاعری خسته  

با شانه های لرزان  

از همین دیار  

قربانی  میخرد 

  او را ز من  

از این گلوی خشک که 

کنج  گردنم  تهی تر از چشم گرگ مینگرد   

تا بی مجال  در هجوم نابرابری ها  نامم بماند  آیا...ا؟ 

 

ستاره ای *** امروز آمد...15 

تا کِی بماند...؟ 

 

گاهی فکر میکنم بهای چه چیزی را  میدهیم یا میگیریم.. 

گردن کشیها

زورگویی ها..؟

خوش رفتار تر

عادل تر و مقتدر تر....

آیا استقرار خواهیم یافت....خود ِ خود را..

 ب ___ماند نامم آیا؟ 

تا کِی ؟ 

 

 

    

 

 زمزمه ء زندگی

د ___انه های خاکی

  .

 

شلوار دهان بازکرده ی

ریش ریش

بی دندان

از بی لقمه  ای   سیر  

  نیشش باز

نخ ِ  بی آب و سوزن  پیر

آماده

  خوش خوشک نیشش را بست

سال تازه...

صورتکهای  ریش دار 

 نیش  تا بناگوش

می کوبند  به در

مادر  چادر به کمر

دمپایی لنگه به لنگه  زرد    قرمز

بابای تازگی !! هدیه  آورده 

 زود باشید...

ذوقش ماسید مادر

بر فنجان های قهوه خوری

  

 

پاشنه ور کشید  شکمهای گرسنه شان

که شام  نزدیک ست

دریغا

نیشش کور شد ستاره***

دلش ته گرفت بر دانه های خاکی سوخته

 

 

 

خندیدند روزهای بی سواد

سماق میمکیدند به زخم آینه ها

جشن بی نیکی

  دور تر  دور تر 

دروغی بچه گانه

سکه ضرب  میزدند

هر بار که سفره می گسترند

کوچه ها غرق مگس وز وز  میسرودند بر این  جشن...

 

 

 

 تحت هیچ شرایطی نباید  از اصول و آرمانهای مقدس  و الهی دست

برداشت!!

حتی اگر یک دست قهوه خوری هدیه بدهی!!

نخ هیچگاه تر نشد....

 نمیدونم میگن مومن از یک سوراخ دو بار نیش نمیخورد

چقدر  جای نیش...!!! نه آن نیشش....

                                            ستاره***

د ___انه های خاکی

خندیدند روزهای بی سواد 

ر ___و به رو    تو...

 

 

 

برفی تر از کوه های قطبی

مهمان اسکیموهای گیس بافته ی  سرخ رو

 و مرگ شعله ی آتش  

انگار

رو به رو  

کویر نیمه جان هم  به جنون  ِ من خندید

وقتی که رکابی ترین احساسم را در سرما به عمق  تن کشیدم

رو به رو تر

سرنوشت به وسعت چشمانت مرا مهیا میکند

چه زیبا

فلسفه ی وجود تو را می بافم

یک در میان و رج به رج

با مار ییچ های  اعجاز عشق

وقتی  که در شبهای بی ستاره*** هم نمیلرزم

رو به رو      تو.....

رو به رو     رو یای سفید

 

 

(نثر) 

عشق عمیق و خالصانه  

 همیشه حرارت بودن و ادامه ی زندگی را آسان میکند

و جاودانه تر.

عشقی که از تمامی روشنایی ها ؛  آفتا بی تر است.

 

و در مهتاب شبانه با آرامش ستاره ***ها  ؛

 نَفَس می کشیم.

و چال میکنیم  در چشمهای سیاه  آسمان شب

روز ی را که بی خنده گذشت...

روزی را که انتخاب نکردیم...

روزی را که روایت فتح ما نبود...

روزی را که در قاب هایمان می مردیم....

 به پایان میرسد...این روزها..

 

 

 

 

ر ___و به رو تو...

زمستان را از یاد نبریم

 

 

 

ر ___قص تعادل2

 

ر ___قص تعادل در ۳ قسمت  ، شخصیت بیرونی و درونی را  تلنگری می زند.

 

قسمت ۲    ی__ک بشقاب سیب

 

 

 ن__ گویید قصه هست

 

تمام شب باران می بارید.پشت میزم نشسته بودم.

به ریزش باران نگاه می کردم و برای تو می نوشتم.

از تنهایی وحشت نداشتم .دلهره هم نداشتم.

رد پایی از گذشته ام را قدم میزدم.سیب هم گاز میزدم.

یک سیب سرخ.

گاهی اوقات سرمای رفتارهای گذشته ام

 مغز استخوانم را با رنگ  یخی می سوزاند.

و گاهی آنقدر گرمم میکرد که عرق سرد بر پیشانیم نمینشست.

و واژه هایم  روی کاغذ سفید ولو  میشدند

گاهی طوری رفتار میکردم که کسی متوجه مشکلاتم نشود.

بیشتر از آنکه نگران مشکل باشم

نگران قضاوت مردم بودم .

باز به سیب سرخم گاز میزدم.

می خواستم در موقعیتی قرار نگیرم که دیگران

 من را دست و پا چلفتی فرض کنند.

و می خواستم که از پشت دیدگانشان مرا آنچه که می پسندند

 باشم و دیده شوم. 

حتی گاهی اوقات شهادت دروغ هم داده ام .!!!

غافل از آنکه روزی باید تاوان  پس دهم

وگاهی طوری رفتار می کردم که خودم بودم و نگران قضاوت مردم نبودم.

یک سیب دیگر گاز زدم.سرخ تر از قبلی.

هوا روشن شده بود.

ابرها رفته اند و خورشید لبخند طلاییش را بر لب آبی آسمان شناور کرد

شاید امروز روز دیگری ست .

و دوباره با غزل زندگی باید دست  و پنجه نرم کنم.

و مثل سیر و سرکه حرص و یا جوش بخورم.یا هیچکدام را.

و من مثل خورشید از پس ابرهای بی تفاوتی  طلوع کنم

 و از نگاهم و گفته ها و نوشته هایم بخوانی آن گرمای محبتی

 را که نثارت میکنم .ولی خود نمی یابم آن گرما را.

زیرا شاید تو هم مانند من هیچوقت خودت نبودی.

یک شخصیت موزاییکی...

 

 

چند سیب سرخ گاز زدم.

ستاره *** چه میداند آیا به چشم می آید یا نه؟

چه گفتی ؟ کمی بلند تر .....

 

 چنین می گذرد عمر من           به ماهی و به سالی

که شوم پیر و کهنسال             ی ا شروع یک سلامی

که شوم سروی کنارت             ی ا نهالی از تمنا

 

 

سیب ها را تا آخر خوردم. تازه به خودم آمدم که من

سیب دوست نداشتم.

چون تو سیب دوست داشتی ، من هم سیب میخوردم.

و پرتقال ها هم که خیال میکردم ساده هستند ؛ خونی از آب در آمدند.

باز رنگ خودم نبودم.

شدم سنگ رو یخ.

همیشه تلاش میکنیم آنچه که هستیم نباشیم.

نمونه هایشان الان بر سر پست و مقام کم نیستند.

جالب  اینجاست که همه هم زندگی ساده ای دارند!!

و سیب سرخ هم نمیخورند.!!!

آنچه که خود می خواهیم هستیم یا دیگران میخواهند باشیم؟

چه تلاش مذبوحانه ای...

ستاره*** باز هم سیب میخواهی ؟

 

 

 

حَ ___قیر باریک

 

 

 

 

 

ترجیحی بی قید و باک 

کافیست که چشمهایت  خشک شود بر  رمق ِ این سینه خیزان داوطلب

سر   ؛ که نیست

دست  ، که نیست

میخزند

چهار دست و پا 

منتهی به  گِل اندود  ِ خیابان اصلی  ،  همان  هاله ی مبهم

تا نانهای لواش   شیرمالتر شوند

نگاه کن

پلک های پنجره ی شان زنگ زده است

چمن های سبز را هم دریدند  

برگهای مرده  هم  ، حدس رنگ جنگل شدند

از پس چشمهایم  ؛ موٌرب  میبینمتان

به کدامین  راه مستقیم   سماء را پرواز  میکنید؟

 غباری  ته نشین لابه لای کلمات گنگ تان  ،

چشمهایم خشک شد

مثلثهای کور  بی زاویه ای

که بی مسٌما  نقص میکوبند بر قاعد ه   شان

بخزید

کور مالتر  تا هرچه زودتر به کدامین ستاره*** ی آسمان برسید ؟!

به کدامین اختر ..؟!

به حقیر باریک  میروید؟

شَستَم  خبردار شد....

 

 

 

آیا به آنچه میخواستید رسیدید؟

چشممان خشک شد

در جستجوی کدام سایه گاهید...؟

باز بخزید و ما میبینیم

باز کور باشید و ما میبینیم

باز  .....

طناب دستاویزتان را بگیرید  اما  به چاهتان نمی آییم....

جشن و شادی  این روزها...

آن روزها  چه خواهد شد ؟ 

 

 

ر ___قص تعادل1

 

 

 

آرامش را در مطلع کدامین اشعارم پیدا کنم؟

در پشت  نقطه های خاکستریش؟

یا آن سو تر  که ستاره ای  از پنجره ی شعرهایم   می درخشد.

چقدر برای گنجشکها نان خرد  شده  ، بر حکایت های گرسنه ام بپاشم

 

 

 

 

 

ر ___قص تعادل  در ۳ قسمت  ، شخصیت بیرونی و درونی را  تلنگری می زند.

قسمت ۱ ناخن خشک

 

 

نگویید قصه هست

 

هیچکسی نبود

میز چیده شده بود

باقالی پلو-مرغ-  کباب- فسنجان-  سالادو دسر...

ا ز دور چشمک میزدند..

همیشه با خودم ناخن خشک بودم

و هر وقت جایی دعوت بودم  از فرصتی که کسی متوجه نشود  استفاده می کردم

و یک  دلی از عزا در می آوردم

در برابر این وسوسه قادر به مقاومت نبودم و نیستم

حالا یا ناظر اعمال داشته باشم یا نداشته باشم!

خودم که میدانم  چکار میکنم

ولی بعد طوری رفتار میکنم که  کسی چیزی متوجه نشود

با خودم ناخن خشک بودم

به خودم نمیرسیدم

نه غذای آنچنانی  نه خرید آنچنانی

 و از فرصتها  استفاده میکردم!!

خبر نداشتند که خودم در اعمال و رفتارم شَل میزنم و دیگران را عصای خودم میکنم.

و همیشه هم شعار میدادم   و آیین زندگانی تعلیم میدادم

باید مراقب می بودم تا  من را در  حال  ارتکاب اعمالی که خودم به بدی از آنها  یاد

میکردم ؛  نبینند

 

یاوه رفتار نمیکردم؛ یاوه تر مرا میدیدند

عقل یعنی آنچه که میدانی بگویی و به گفته ی خودت عمل کنی.

دور و برم  چه خبر هست از  بی عقلان !!

یا من شبیه آنها هستم یا آنها شبیه من!!

با خودم ناخن خشک بودم

آخرت را هم به دنیا فروختم   ،   خریداران  انگشت شمارند.!

داشتند دسر میخوردند  ؛ گفتم  نخورید میگویند از  پودر استخوان خوک  ،

ژلاتین درست کردند.

 

ستاره***  در ِ گوشم گفت : من که دیدم داشتی  ناخنک میزدی!!

 

 

کجایند اهل یقین؟

و خریداران آخرت/؟!!!

نصیحت کردن  و  پند دادن   و فرار از حقیقت تا کی؟ تا کجا؟

اثراتش را میبینیم .

جز انسان زدایی  چیز دیگری نصیب نمیشود..

گروه شیطان ؟!

 

 

ا ___ندیشه های سفید

 

 

 

 

 خمیازه کشان رنگ  می داد چای جوشیده ...

خستگی های پیچ در پیچ ِ  رنگی  لباسم  ،

 راه راه ها یش

حتی گلهای  چارقدم را هم ندید

 

قل قل ، سماور فریاد می کشید اضطراب های دقایقم را

در جستجوی دیدار عشایر خمار زندگی

ایل ایل کارزار التهاب ، گویی هیچ وقت به مقصد نمی رسد

دنباله دار دیدار به کجا..........

کدام خیمه ی سیاه ....

ایل ایل کارزار کبود بر پشت کوهان کینه ی شتر

تشنه تر از دیروز

سراب را مست تر در استکان لِرد گرفته ی چای  ؛ سر می کشند

ستاره ***  حنا می بندد، بودنش را با رفتن

و می دوشد آغوز شیری رنگ خیال چرب و شیرین ؛ کد خدایان را........

 

 

 

 

کیستم من

کیستم من

 

فقط می دانم آغاز همیشه بی انجام نیست

بی تردید بایدهجرت کرد 

حتی در حرام ماه

به کجا کوچ می کنیم

در کدام منزل فرود می آییم

 

کجایند آنها که از ممالک خویش حراست کردند  ، با مرگ اندیشه های  سفید....

 

 

 

ب ___ اران سیاه

 

 

کلاغ پر

گنجشک پر

با انگشت اشاره 

راحت پَر..

مشت میکنم همه چیز پر

کوهساران ِ دامن  پاره  ؛ َپر

تارو پود امواج سیاه ِ  تشویش  ...

 جعبه ی حرف سازی های جسم و روح هم  ، پَر

 مارهای سرخ خط دار

زهرهای پاشیده به گنجشک و کلاغ

ما هم پر ...

طبل ها وسنج ها همه میزنند تنومند فریاد

این پریشانی مرموز  چیست

به وضوح مینگرم

که ستاره *** نبود

ماه نبود

چراغ خانه نبود

شرم آدم های  تکیه ها نبود

همه پر

همه غلتیده به پهن آسمان ...

باران سیاه  میبارد...

چتر ها همه پر...

 

 

 

 

 

ه ___نوز هم میتوانی

 

  

 

سلام حالتون خوبه؟خوبه خوب؟

از اوضاع و احوال راضی هستید/؟

رنگ و روتون خوبه؟

 شکر...

و بعدش صدای موزیک از رادیو پخش شد.

از راننده خواستم نگه دارد  تا پیاده شوم.

نه حالم خوب بود نه رنگ و روم به درد بخور بود و نه اوضاع و احوالم خوب بود.

چون اوضاع و احوالم به هم ریخته بود  در نتیجه رنگ رخسارم هم پریده بود.

چون حالم خوب نبود!!

 

از صبح تا الان که ساعت 11 شب است و  به خانه رسیدم.

/به خیلی از جاها رفتم و کسانی را که چند وقتی از

 حال و روزگارشان خبری نداشتم را ملا قات کردم.

حالشان از دیدن من خوبه خوب شد.و خیلی خوشحال شدند.

به اوضاع و احوالشان رسیدگی کردم /

رنگ و رویشان برگشت سر جای اولش.

چقدر کوتاهی کرده بودم ........

 

آرزو میکردم  روحم را نذرشان کنم تا همیشه شاد  و بی غم باشند.

و دلْ تلخی برای به دست آوردن یه لقمه نان نداشته باشند.

هر چند من دلم شور میزد...همیشه...

آرزو میکردم تک تک این لحظه های زیباتر از رنگ برگهای عاشق پاییزی را

 با میخ به  آسمان می چسباندم .

تا روزگار  با گامهای بی احساس و غریبش   آن را نکوباند .

می گفت":

خوشم با خوشی شما.

اگر می دانست چرخهای زندگی ام را با جک غیرت به زور بالا نگه داشته ام /

 باز هم میگفت : خوشم با خوشی شما.؟!

از بی حوصله گی پنهان  ؛   شیشه ی نگاهم را هم پایین نمیکشیدم 

 تا حال و هوایم تغییر کند .

میگفتند : کار دنیا رو حساب و کتابه.....

آره از رنگ و رویشان فهمیدم!!! چه حساب و کتاب دقیقی !!!

  خوشم با خوشی شان!!!

 

دیگر آب از سرم گذشت .....اگر  بر نگردد !!؟؟

من کوچکم

من کم ام

گفته بودم ساده ام

آنقدر ُمردم  که با تو جان گرفتم

  ستاره ***  کاغذ های رنگ روح گرفته ی آزمایش هایم را نشان داد 

 و گفت هنوز هم میتوانی صبح و شبهای پر ستاره   را ببینی

با این حرفش غبار ِ روی آینه ی زندگی ام را شست.

یعنی معجزه ؟!!!  یعنی  اشتباه ؟  

اشتباه را به معجزه فروختند.

این هم یک حساب و کتاب درست و بی نقص

فقط میدانم هنوز می توانم  زنده  باشم..

خوش باش با خوشی من ستاره ***جانم.

 

با خیال بیماری مهلکی دست و پنجه نرم میکرد.

انگار به بودنش دیگر امیدی نبود.

کاغذ های آزمایش روی میزش نهیب زد: برو چشم به راهتند.

رفت ....حتی بیماری اش هم رفت..

اشتباه....یا معجزه ؟!!

سلام حالتون خوبه ؟ خوبه خوب؟

از اوضاع و احوال راضی هستید ؟

شکر

صدای موزیک....