شانه هایم را انداختم بالا

گفتم هر چه میخواهد بشود  ،بشود

حتی این کار را  جلو چند تا شاهد هم میشود انجام داد

هیچ اتفاقی نخواهد افتاد جز اینکه از اتفاقات نا گوار دیگر جلوگیری کنیم.

شانه هایم را  بالاتر از همیشه انداختم

گاهی دودل بودن مانند کاردی می ماند که دسته اش به شکل ماری هست

 که دائم نگاهش میکنیم

و یک طرف تیغه ی آن آغشته به زهر  ،که نمیدانیم  از کدام طرف ِ کارد کیک را ببریم.

باز شانه هایم را بالاتر از قبل انداختم

دیر یا زود باید تصمیم بگیرم

چون ممکن است برق تیغه ی کارد کورم کند

 و تشخیص ندهم کدام طرفش زهر آگین هست.

من باید در صلح زندگی کنم؛ لااقل  خودم و وجدانم طعم صلح را تجربه کنیم.

بارها بدون اینکه متوجه باشیم با همین تیغه ی زهر آگین، 

قلم های سپید و قدم هایمان کوتاه شده است..

و چشمهایمان به آب مروارید سیاه رنگ باخته است.

و از خنده ی  به ما شانه هایشان تا سقف هم رفته است.

جیره ی زمان رو به پایان ست و من باید تصمیم بگیرم.

همیشه باید ارزشی را از دست داد تا به ارزش بالاتری دست پیدا کنیم.

این یعنی عشق با چند تا نقطه....

اما من برای بار آخر که شانه ها یم را  بالا انداختم 

 و  گفتم هر چه میخواهد بشود؛ بشود

چنان رگهای گردنم گرفت  که  گویی همان مار نقش بسته روی  دسته ی کارد

 زنده شده و  دور گردنم حلقه زده است.

اگر ستاره *** این رگهای گرفته و اخمو را ماساژ نمیداد،

 معلوم نبود چه بر سرم می آمد، چه خوب که در مقابل یک شاهد بودم.

 

 

 Male posing 2

 

Sunset

 

امتیاز برتر ما نسبت به حیوانات همین انتخاب راه دقیق و برتر

  و تشخیص دادن از روی اختیار و عقیده می باشد.نه غریزه.

ترس و سرما تمام وجودم را گرفته است.

آیا نام انسان را میتوانم بر خود بگذارم؟من کسی هستم که هرگز نبوده ام

کسی که پنهان شدم.

 فاصله ی  بین آن چیزی که هستم و آن چیزی که قرار است باشم .

چه رنگی میتواند باشد؟

نگرانم که زندگیم در برهوت جهان به درازا بکشد.

چه خوب بود مرا در قایقی بگذارندو درون آب رهایم کنند.

رودی که هرگز از رفتن باز نمیماند.

 من خود  رودی هستم در سراشیبی

رودی دور از ساحل ، رودی در درون....

این آفت کشنده که نه میتوانی آری بگویی نه میتوانی نه بگویی

باید با همان کارد از بین برود.

مکنونات قلبی من هر کدام یک توقع از من دارند

تا حالا نتوانستم آنهارا بشناسم و باید شروع کنم به شناختن.

فقط وقتی تو حرف میزنی حقیقت را بهتر میشناسم.

ستاره ی***نازم؛  تو فقط صلاح من را میخواهی .باز هم حرف بزن.

شانه هایش را  بالا انداخت گفت نمیدانم!!!

 

 Cécilia dreaming