چ___ه مَستم
غروری که نشان دادی
غروری که حس میکنی
غروری که حس کردی
قامت ببند !!
آنگاه که سجده میروی !!
رکوع میروی !!
نماز را میگویم عشق را نمیگویم
یا آنچه از ورای همه ئ اینها ، دین ست را میگویم
هر آنچه که میکنی ، در رنگی از ابهام فرو میرود
بـــــــــــه چه باوری ؟
درون چشمانت ، ایمان را می بینم ؟
نه نه نه
تو حتی باور نداری آن دروغ های نو مید کننده را
من میدانم از درون گریه هایت ، رنگ ریا را میشنوم
خیانت کار !
به آرامش رسیدی ؟
آیا کودکت به تو اعتـــماد دارد ؟
خدا را شکســت دادی ؟
تو برآنی که دنیایت را نجات دهی
ســــــیه روز !
ماه درخشــــنده است و نور ستارگــــان درخشانتر
از همیـشـــــــــــــه
و ذات شیطانیت را آشکار میسازند
باز به رکوع برو به سجده ئ طولانی
و تشهد و سلام دروغین بفرست
باز دگرگون شو ...تو گرگی در لباسی به رنگ انسان که
تغییــــر شکل داده ای.
هرگز ارزش قائل نمیشوم برای آنچه که میکنی
آه که من میدانم
خدایت هم میدانـــد
تو رنگ طلسمی رنگ جادوگری
جهنم را در تو خواهم دید آیا بهشتی هم هستــــ ؟؟
تو ستاره شناس نیستی
چـــــــه َمستم از رنگ خودم

