مورچه ای بی هدف می دود

چشم  هایی  رنگ تاب را می دزدد

سرها بی گریبان میچرخند

چه شده؟

پریشانی ِ زمین است اینجا...

آتش سیگار میخوانَد که دود از کنده بر می خیزد

رادیو جیبی ِ مرد موجی  بی موج می گرید

کودکی غزل میسراید  من  : پادشاهم

پریشانی زمین است اینجا..

در کف سرد سیمانی این پناهگاه

محو شدی از روشنایی

پاهایت چرا می لرزند

جیغ کوتاه قاچ داد جانش را

گوش هایش تیز تر  شد،  

کاسه ی سبز رنگی قِل می خورد و میرود

قلب زندانی  ؛ می  دوشد  آزادی  را  از پستان هزار پا

که قد کشد  شاخه ی  سفید نگاهش

تا دستانش  چشمهای خورشید را  ببوسد

زیر لب گفت " ستاره*** پریشانی زمین است اینجا...

هق هقی کرد و خندید

روزگار نصب میکند  یک نام را ...

میخواستم     می خواستم  خنده ی سرخی باشم

ترانه ای تازه  کنج یک دنیا....

 

وقتی پریشان باشی شعر هایت هم پریشانست...

آنگاه رنگ آسمان صورتی با

چشمهایت  حرف میزند

و یا  هیچ آتشی گرمت  نمیکند

سردی روزگار را...

(ستاره***)

 

آیا شعرم پریشانست ؟ 

 ک ___نج دنیا

هیچ آتشی گرمت  نمیکند