ب ___ ی ات روزگار
باورم نمی شود در هیاهوی غریب زندگی پله ای هم باشد.
تا دمی روی آن آسوده دل ببُریم از زرق و برق های رنگی وامانده ی دنیا.
که به هیچ بهایی این لحظه های شیدایی را نخواهیم بخشید.
بی هیچ هراسی ادامه می دهیم این دَم و بازدم را.
باورم نمی شود که هنوز در دستان پیرمردی دسته گل سرخی را می بینم
که برای میلاد نتیجه اش به ارمغان میبرد.
باورم نمی شود که زنبیل سنگین تر از جان این پیرزن را ، او به یاریش می آید.
و تازه به دوران رسیده ها قَبایشان را کیسه می کنند به تن پاره پوشها.
و آمبولانس سر وقت بدون کوچکترین اتلاف ِ مسئولیتی می آید
و تن استخوانی این گدا را که از دارو ندار این دنیا
فقط خود نیمه اش را داشت به بیمارستان می برد.
و باورم نمی شود شیر پاستوریزه ی امروز پنیر نشد و تاریخش رنگ نو داشت.
اما پله ای که نشستم ، کثیف بود.و هرروز گرگ زاده هایی زوزه کشان
از این پله بالا پایین می رفتند.
که شیب به اصطبلهای عقده های تند رو یشان داشت.
زن لاغر گفت بلند شو می خواهم اینجارا بشورم.
چه آب سیاهی راه افتاد.
کودک گریه میکرد لبوی قرمز می خواست با آن رنگهای مصنوعی ِ گول زن.
. مادر گوشش را ییچاند.گفت ندارم.
آن کنارتر ماشین مشکی به آن جوان زد و رفت.
و زنی به آن مرد لبخند زد.مرد کیف پولش را نشان داد.هر دو خندیدند.
ستاره***باورش شد که خواب نبوده است.و پلٌه رختخوابش نبوده .
چون عطر گلهای سرخ پیر مرد را هنوز حس می کرد.
بلند شد. کشان کشان رفت.
روزها میگذرند.ماهم می گذریم.روزهایی که سوال ها بسیار مشکل اند.
اما دیده ها و شنیده ها راحت از ما نمی گذرند.
و تا آخر به ما وفادارند
بوی بیات روزگار همیشه می ماند.
نفله باید رفت.
پله ی آخر که نشسته است؟از پایین به بالا بشمارم یا از بالا به پایین.!!
باورت میشود که آدمهای خوش شانس خوش ندارند
سئو الی ازشان پرسیده شود.!!
در این ب ___ ی ات روزگار
نفله شده باید رفت.