م___کث
جایی که برای آشنا شدن ،،
یک نگاه کافی است . !!!
آدمهای ساده و معمولی
که فقط می نوشند و حرف می زنند
آدم های ساده تر که مینوشند و گوش میدهند

در گذر گاهِ میان عشق و انسان درٌه هست
جویبارهایش همه از مار و عقرب ،،زَهره هست
مرز زیستنِ ؛ خواستن نیست،،مردن است
سرنوشت شطرنج شده ؛ ماتش شدیم
از عجایب ها گذشته ؛ نقش این آدم نما
در گذر گاه میان عشق و انسان ؛ یک رَجیم ؛ یک باطل است
از میان رنگِ روح؛ جسمم کجا ؟ من خالی ام
در گذر گاه میان عشق و انسان ؛ من کیم ؟
قَلعهء سرد و سیاه یا که اوج مظهرم؟
انتهای این همه رفتن ؛ طلوع ست یا سقوط ؟
این همه جٌن و مَلِک؛ بَهر ِ من است یا قصٌه است؟
اَسرارِ این جهان بارها و بارها ؛ با یک رنگ
رنگِ تردید و یقین ؛ شد نیش ِ مار و عقربان
آه ؛ افسوس و غریبی ؛ انسان
اوج تاریکی شکُفته؛ واژه ئ دیگر بخواه
مَکث را از یاد بَرَم تا که ستاره*** با من است
در گذر گاه میان عشق و مرگ، نور با من است
نور با من است
ياوه است
عقل ميگويد
عشق ميگويد
اين است هر چه هست.
حسابگري ميگويد
بداقبالي است
ترس ميگويد
جز درد هيچ نيست
بصيرت ميگويد
نوميدكننده است
عشق ميگويد
اين است هر چه هست
غرور ميگويد
مسخره است
احتياط ميگويد
سبكسرانه است
تجربه ميگويد
محال است
اين است هر چه هست
عشق ميگويد
