مشت  مشت به دیوار پوسیده و رنگ پریده ، می کوبم

و میله های کوچک همان دریچه ئ انتظار، وقتی که انگشتانم سرمای خشن ِ آن را حسٌ میکند ، بهترین بستر برای آرامش خستگی های  جسمم میشود.

مشت  مشت نگاه می کنند ، موشها و سوسک ها یی که مرا دوست دارند،    حتٌی موشها  هم  به من لبخند می زنند...

به من ِ آزاد اندیش

به من ِ حقیقت جو

و من ِ زندانی....و زخم خورده ئ تاریخ سی ساله...

یا هزار  و چند صد ساله..

و من ِ تشنه    تشنه    تشنه  هلاک    هلاک    هلاکتر

مشت مشت فریادی جز رهایی از این سوزش مغز ،و بیداد را نداشتم.

فقط فریاد...

و اکنون چون آزاد می اندیشم  ،در بند هستم...زندانی ام.

مشت  مشت  تردید و امٌا ها و چرا ها ، بی جواب ، مشغولم کرده است.

حالا من به موش ها لبخند میزنم ،چرا که آدمیانی که در بیرون از این معرکه زیست میکنند؛ و  هر چه پراکنده تر به سیاهی... رنگ میبازند ...

مگر آزاد نمی اندیشند ؟ که در بند نیستند؟!!

مشت  مشت مِیلم به زندگی بیشتر میشود، زیرا خود را شناختم

من زندانی نیستم

من انفرادی نیستم   و دردی حسٌ نمیکنم.

بهترین دوستانم کنارم هستند ، هزاران هزار فکر ِ نو  و نیرومند.

و قلبی ،     پر از عشق ،  عشق...و باز هم عشق

و هزارن لبخند ِ بی تملٌق

پس بگذار ...بگذار.....

  اکنون باز  در بند ِ بی بند باشم.

چرا که یکتا شناخته ئ من هنوز در آسمان نمیدرخشد. و هنوز ستاره*** به ملاقاتم نیامده است.

چه سرنوشت قشنگی خواهم داشت...

اکنون سوسک ها هم در پیاله ئ سوراخ آش به من لبخند میزنند....