هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
وسعت تنهائيم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد

 

از من ؛ اشک، به آرامی

ازتو؛ انتظار؛ کنـــــار ِ پنجره

آن زمان که دانستم فقط باید گریست.

آن زمان که دانستم تو را به اشتباه وادار به دوست داشتنم کردم

و   وادار به دوست داشتنت شدم.

آن زمان که فقط تو را شبیه ِ رنگِ خود میدیدم...

باید گریست

این زمان که شمع ها به سقٌاخانه ؛ میخندند.

 و آجیل ِ مشگل گشا جز کلافی درگیر، چیز دیگری به مهمانش تعارف نمیکند.

این زمان که همدیگر را دعوت به قربانی ِ هم میکنیم و به دَرِ ِ خانه ها میبریم....

آری باید گریست

اکنون آفتاب را غباری سرد پوشانده است؛ که پنجره هم مِیلی به باز ماندن ندارد

و کبوتـــــر ِ آرزوها هم؛ با بالهایش گرم نمیشود.

از من سپیدی ِ خاکستـــر

از تو جانِ شعله های آتش

و در این روزگار ِ دَوٌار ِ بی قانون ؛ ببین چه بر سَرَم آمد

و غم و غصٌه ؛ عِیش و نوش ِ هاله ئ نَفَس هایم شد

باید گریست...

و لبخندی شور زد؛ که طعم بادام های تلخ را دهد..

آه..... چَشم ِ من ؛ آرام اشک بریز

تا حکایت شبانه ئ یکساله ئ من ؛ مشهور ِ عصر ِحِیران و پریشانی شود...

      و یا شاید ستاره*** تدوینگر ِ این خاکنامه باشد...شاید...