چیز زیادی از این دنیا  نمیخواهم.

اما  رنگهای دنیا  سایه شونو   روی    زندگیم     پهن  می کنند.

 احساس سیالی دارم .

 چشمهایی که بدون اراده در جستجوی ابهامات هست.

سوار تراموایی هستم که دستم را  محکم به میله هایش گرفتم

 تا زمین نخورم.

انگار در راهروی باریک تراموا  چشم  براه آشنایی  هستم.

هر چند نه تو به ایستگاه آمدی و نه من برایت دست تکان دادم

زیرا تو هم سوار خواهی شد.

بدون بازتاب های احساسی از دیگران ، چشم به مسافران دوخته ام.

ندایی اسرار آمیز از آن موجودات به من القا می شد.

که از طریق نگاه با آنها ارتباط بر قرار می کردم.

انبوه عظیم از نگاه های رنگی.

برای زدودن اندوه آن چشمها چه باید میکردم؟

نگاه آن دختر که  می لرزید.

 نگاه  مرد سیاه چهره ؛ از دود و اندوه روزگار.

چه باید می کردم؟

مسافران پیاده و سوار می شوند .

با جامه های رنگی مثل رودخانه روان بودند.

خوشه های انسانی به شکلی نا مطمئن از میله ها آویزان بودند.

 دلم می خواست این جانور عظیم الجثه را رها کنم و بقیه راه را پیاده برم.

اما انگار نگرانم میکرد.   شرم و حیا ی ذاتی من را از این کار باز می داشت.

کم کم مسافران ِ مو هوم ِ رنگی ،  پیاده شدند وکسی نماند.

من تنها بودم.تنهای تنها..

شب شد. پرتوهای شوم  ؛  شهر را روشن کرده بود.

و بادی مسموم در گوشهء خیابان شهر  می وزید.

اکنون اینجا کجاست و به کجا خواهد رفت .

تراموا دور شد.

و بر روی قرص ماه بر دشتی  که با نوری مبهم از ستاره *** روشن بود

می گریخت...و در افق نا پیدا شد..رفت..

من ماندم  با رنگهای دنیا که هنوز سایه شون بر سرم هست..

 من ماندمو   این  زندگی..

و فردا دوباره سوار بر این آهن پاره.......

 

ا