ز ___یبای غمگین4

 

آی افتاب طلایی

آی اسمان آبی

مرا به جشن ستاره ها کی  مهمان خواهید کرد

مرا که مثل پری دریایی خیسم از اشک شبنم های گل مریم

آی دریا

با تو ام

مرا سوار بر موجهایت به جاده ی کهکشانها میبری

جشن پایان  ستاره هاست؟؟

 من  زیر سایه ی  ابر ِ باران عشق  ؛ در انتظار  لبخند میزنم

 

 

در رابطه یا بی رابطه  با زنان و دختران به اجبار!!! فریب خورده !!!

در چند پست زهر نوشته هایی خواندید ....

 

  قسمت ۴

 

آخرین زهر

 

 

 

 

از فکر وخیال و غصه سنگ رو سنگ هم بند نمی شد.

وقتی این همه زار و ذلت یک کودک را می شنوی و می بینی...

 

مادرش میگفت:چهار سال قبل همسرم و پدر این کودک فوت کرد.

میگفت" برای ثبت نام کودکم  در مدرسه خیلی سختی کشیدم.

وقتی متوجه بیماری اش میشوند گیج تر از خودشان 

 و هراسان تر از افکارشان، دایره وار چرخ میزنند بر نبودنشان ...

و از نزد من و کودکم میروند.

با هزار سختی از آموزش و پرورش و گواهی از پزشکان

 موفق شدم  نامش را در یک مدرسه ثبت کنم.

اما به چه شرطی؟!

به این شرط که یک صندلی جداگانه گوشه ای از کلاس به کودکم بدهند.

و به بجه های دیگر نزدیک نشود...

                                  ***

کاش به جای وحشت و ترس شگرف که  بر جامعه گستردند  ،

 سطح و بینش آدمیان را ارتقا می دادند.

کودک دلش نمیخواهد به کلاس برود.افسرده و غمگین آب می شد.

مادر میگفت"

همسرم بیماری ایدز داشت . و من  و کودکم ندانسته قربانی شدیم.

ما ، در دام انزوای ایدز افتاده ایم.

و این طرد شدن  بیماری را تلخ تر میکند.

برخورد های غیر احساسی ؛ خطر زا تر از خود بیماری ست.

 

 

 

 

 

زیبای غمگین مبتلا به ایدز  بود؛

که همسر این زن را آلوده کرد .

و   مادر و کودک در مانده....

آلوده تر از هر نا پاکی  ؛  بر پاکی این جامعه   می خندیدند...!!

فقط  ستارهء *** کوچولو  یواشکی به کودک  عشق هدیه داد

و به او لبخند زد.

 

 

 چند ماه بعد  صندلی بود ....

کودک نبود..

خانه بود

مادر نبود

شهر بود

زیبای غمگین ها  بودند......

میز بود قاضی هم بود ""یادتان که هست؟ همان قاضی""

که خود عامل انتقال ویروس به زیبای غمگین بود

 

آیا

تو خواهی بود؟

 

 

 

 در بسیاری از کشور ها تلویزیون قبل از پخش پر بیننده ترین برنامه هایش/

تیزر هایی مبنی بر آموزش پیشگیری از این بیماری را به نمایش می گذارند.

سکوت جامعه در برابر این بیماری  در نهایت مرگ  زود رس و تباهی....

 

پایان.....

 

 

 

پ ___ یوند

 

 

 

 

 

 

ساقدوش میخواهم چکار

تاج سر  با گلهای یاس

رختی  از مریم عاشق

  تور   بر سرم   ناز شد

حلقه در  ریشه ی تو

 رنگ زر می خواهم  چکار

خانه ام  طواف جانت

قالی اش  شعر سخاوت

یک وجب  آرامش

یک بشقاب  دل خالی

برق چشمانت  یکرنگی

سینه ریز می خواهم چکار

گل سرخ جایش گم شد

لبخند زدم 

ستاره*** سیب  سفره ی پیوند مان شد

 

 سقف مهرم میشوی؟

سهم سیب میخواهم چکار

 آن هم

  برای تو...

 

 

 Ice Queen-3

 

هرچه میگذرد شرایط ازدواج مشکل تر از گذشته میشود.

طوری که جوانان یا بهتر بگوییم خانواده ها

میل به سر انجام دادن گلهای زندگیشان

نشان نمیدهند

از هزینه های سر سام آور مقدمات ازدواج گرفته تا نرخ مهریه و آوردن جهیزیه .

یک میلیون و هشتصد  هزار تومان برای آرایشگاه!!!

به راستی تفکرات این چنین لطمه به فرهنگ و اجتماع نمی زند؟

یا شایدم لطمه خوردیم ، و  به این روز افتادیم.!

بعد چه به سر این اجتماع خواهد آمد.؟ یا آمده؟

چرا همیشه فکر میکنیم فرصت هست

اما کو گوش شنوا

کاش قدرت داشتم

/کاش پَری رنگها بودم/

 رنگهای این چنین تفکرات را یک رنگی میزدم که

 دستهای در انتظار گرمای عشق زود تر یکدیگر را

بفشارند...کاش

 

 

   مبــــــــــــــــــــــــــــارکــــــــــــــــــــه









ز ___یبای غمگین3

 

غم هایم را به چوب جالباسی می آویزم/

باز صبح به تن میکشمشان/

باز بر دوشم سنگینی میکند

 

 

در رابطه یا بی رابطه  با زنان و دختران به اجبار!!! فریب خورده !!!

در چند پست زهر نوشته هایی خواهید خواند.( یک قسمت در میان)

قسمت ۳ 

 

 سرمایه

 

 

Single..2

 

 

تظاهرات مردم انگلیس برای از دست دادن سرمایه.......

 

روزنامه در دستانم لرزید

صدای استخوانهای چوبی شکسته اش عذابم میداد

چه راحت سرمایه ام را دزدیدند

به غارت بردند

ریشهای خشن تر از ذاتش را بر صورتم حس میکردم

و از  بوی گند ِ گلاب ترشیده از وعظ کردن شب قبل

 و بوی تن تلختر از بوی پای منبری هایش ،،

 رنگم زرد شد

من دیگر هیچم ؛ هیچ تر از  یک بانک سرمایه ی عفت

سر مایه ام را دزدیدند تا داد و بیداد نکنم

تا تظاهرات و اعتصاب نکنم

تا خط پروازم   از خود جایی باقی نگذارد

راه و رسم فرایض و تکالیف خود را خوب انجام دادند

و  با تلاشی نجیبانه

من را از خودم خریدند  ، از زیبای غمگین

برای حفظ سرمایه ام ؛ سرمایه ام را گرفتند.

تا به کاغذ سوخته ء ارث و میراث ِ رنگْ مرده ام

 مُهر زنند.

تا چ ِندر غاز  باقی مانده  از رنجهای  گذشته ام  را حفظ کنم.

امضا کردند کاغذم را

امضایی به شکل عنکبوت سیاه  که مرا در تارهایش  تاب داد.

با برچسب ستاره***ای طلایی 

 

 

 

 

 در همین نزدیکی ها  هر  روز  میبینم .هر روز      هر روز

من دیدم....

برای  کارهای اداری  ؛ اداره ات میکنند.!!!

تا تن به اجبارشان ندهی،،

زندگی  و خانواده ات دیگر نَفَس نتوانند کشید.

حالا باز راه چاره از من میخواهید؟

راه چاره اش  جز خودکشی  برای زیبای غمگین چه میتواند باشد.

مُرده ای که  بازدَم   پس میدهد.

هر چند او را زودتر از این کشته اند.

 

به منشی بگو قاضی  جلسه دارند!!! 

 

 

 

مَ ___ن و صلح

 

 

 

 

 

 

شانه هایم را انداختم بالا

گفتم هر چه میخواهد بشود  ،بشود

حتی این کار را  جلو چند تا شاهد هم میشود انجام داد

هیچ اتفاقی نخواهد افتاد جز اینکه از اتفاقات نا گوار دیگر جلوگیری کنیم.

شانه هایم را  بالاتر از همیشه انداختم

گاهی دودل بودن مانند کاردی می ماند که دسته اش به شکل ماری هست

 که دائم نگاهش میکنیم

و یک طرف تیغه ی آن آغشته به زهر  ،که نمیدانیم  از کدام طرف ِ کارد کیک را ببریم.

باز شانه هایم را بالاتر از قبل انداختم

دیر یا زود باید تصمیم بگیرم

چون ممکن است برق تیغه ی کارد کورم کند

 و تشخیص ندهم کدام طرفش زهر آگین هست.

من باید در صلح زندگی کنم؛ لااقل  خودم و وجدانم طعم صلح را تجربه کنیم.

بارها بدون اینکه متوجه باشیم با همین تیغه ی زهر آگین، 

قلم های سپید و قدم هایمان کوتاه شده است..

و چشمهایمان به آب مروارید سیاه رنگ باخته است.

و از خنده ی  به ما شانه هایشان تا سقف هم رفته است.

جیره ی زمان رو به پایان ست و من باید تصمیم بگیرم.

همیشه باید ارزشی را از دست داد تا به ارزش بالاتری دست پیدا کنیم.

این یعنی عشق با چند تا نقطه....

اما من برای بار آخر که شانه ها یم را  بالا انداختم 

 و  گفتم هر چه میخواهد بشود؛ بشود

چنان رگهای گردنم گرفت  که  گویی همان مار نقش بسته روی  دسته ی کارد

 زنده شده و  دور گردنم حلقه زده است.

اگر ستاره *** این رگهای گرفته و اخمو را ماساژ نمیداد،

 معلوم نبود چه بر سرم می آمد، چه خوب که در مقابل یک شاهد بودم.

 

 

 Male posing 2

 

Sunset

 

امتیاز برتر ما نسبت به حیوانات همین انتخاب راه دقیق و برتر

  و تشخیص دادن از روی اختیار و عقیده می باشد.نه غریزه.

ترس و سرما تمام وجودم را گرفته است.

آیا نام انسان را میتوانم بر خود بگذارم؟من کسی هستم که هرگز نبوده ام

کسی که پنهان شدم.

 فاصله ی  بین آن چیزی که هستم و آن چیزی که قرار است باشم .

چه رنگی میتواند باشد؟

نگرانم که زندگیم در برهوت جهان به درازا بکشد.

چه خوب بود مرا در قایقی بگذارندو درون آب رهایم کنند.

رودی که هرگز از رفتن باز نمیماند.

 من خود  رودی هستم در سراشیبی

رودی دور از ساحل ، رودی در درون....

این آفت کشنده که نه میتوانی آری بگویی نه میتوانی نه بگویی

باید با همان کارد از بین برود.

مکنونات قلبی من هر کدام یک توقع از من دارند

تا حالا نتوانستم آنهارا بشناسم و باید شروع کنم به شناختن.

فقط وقتی تو حرف میزنی حقیقت را بهتر میشناسم.

ستاره ی***نازم؛  تو فقط صلاح من را میخواهی .باز هم حرف بزن.

شانه هایش را  بالا انداخت گفت نمیدانم!!!

 

 Cécilia dreaming

 

ز __یبای غمگین 2

 

   به کجا میروم...........کجا؟

 

 

در رابطه یا بی رابطه  با زنان و دختران به اجبار!!! فریب خورده !!!

در چند پست زهر نوشته هایی خواهید خواند.( یک قسمت در میان)

قسمت  ۲

 

 

 

 

 تقدیر کهنه

 

 

 زندگی با همهء پیچیدگیها و رمز و رازش در نهایت افسانه ای

بیش نیست.

 گذشته ای.....گذشته ای نه چندان دور

جنوب غربی میدان دروازه قزوین

محلهء بد نام     محلهء زنان منحرف و مترود

محلهء زنان زنده به گور

یادتون هست ؟

اینکه هر کسی آن موقع به دنبال گمشده ی خود در آن محل

می گشت

، نه اغراق است نه گزافه گویی ونه دروغ...

و اگر گمشده ی خود را در آن محل نمی یافتند ، خوشحال و

شادمان بر میگشتند.

و چه خوشحال تر می شدند که حد اقل جنازه ی ره گم

کردهء خویش را در پزشکی قانونی پیدا میکردند.و به سوگ

نشستن برای عزیز از دست رفته شان هزار بار پسندیده تر از

لکه ای بر دامن و داغی از ننگ و بد نامی بر پیشانی

داشتن است.

محلی برای می خوارگی و رقصیدن،

با چراغهای رنگی قرمز  و چشمک زن.

محله ای که بوی قمار می داد. و پاک باخته ای  نه تنها هستی

خود بلکه خانواده ی خویش را از دست می داد.

یا بلیط های بخت آزمایی و دامنه ی تخیٌل.

یادتون هست؟

چه زود ....رنگ رشته  ی زندگی گم شده است.و دلواپسی به

نشخوار گذشته تن در داده است.و جو یندگان زندگی میراث

گذشته را حفظ کرده اند.!!!

امروز زیر لوای    چه چیزی؟.......

همان تقدیر کهنه ....از پی ِ تکرار ِ واقعه...  باز تکرار میشود؟

امروز ستاره*** های گمشده

                       در بارش قحط سالی ِ اندیشه های روشنگرانه

                          چه زود پیدا می شوند.  مثل زیبای غمگین.

ای باران     بی امان ببار        ببار

                                      تباهی از این بالاتر........

 

 

 اما مصيبت به همين جا پايان نمي‌پذيرد

 زيرا اين زنان علاوه بر تن فروشي

 به دنياي مواد مخدر نيز پا گذارده‌اند.

اما نغمه ی  غم انگيز برخي از اين زنان از همان

 سالهاي اوليه كودكي و نوجواني

 برايشان نواخته شده است،

جايي كه اين دختران از سوي پدر، برادر، دايي و ناپدري

 خود مورد سوء استفاده قرار گرفته‌اند.

خانه های عفاف!!!! دیگر چیست؟!

 

 

 

د___ل خوش

 

 

 

 

پی ِ یک خیال واهی

روزگار هم  ، بی حواس تر

دلخوش

به نگاهش ، میزنم هر روز لبخند

تازه فهمیدم ، نگاهش لوچ بود

دل من چپ میرفت

گیجگاهم  ماه را   رنگ ستاره *** میدید

 

 two sides of mana - one

مدام اعتراض میکرد یا به نوعی نق میزد

گفتند" وضع مملکت همچنان هم که می گویی بد نیست!!

گفتند"مردم خوبی داریم.

چشمهایت را باید عمل کنی و دیدت عوض شود.

چشمهایش را معالجه کرد

باز همانطور میدید

هیچ چیز سر جایش نبود

نه دین

نه اقتصاد

نه بهداشت

نه فرهنگ

نه عشق!!!

نه احترام

 نه سیاست

نه مرد

نه زن

نه.....

.آخر نفهمید چشمش لوچ بود یا دنیا کج میرفت....

 

 

 

 

ز ___یبای غمگین1

 

در رابطه یا بی رابطه  با زنان و دختران به اجبار!!! فریب خورده !!!

در چند پست زهر نوشته هایی خواهید خواند.( یک قسمت در میان)

قسمت  ۱

 سر راهی

 

 

 

 

 

آشیانه ام کجاست؟

دست بی رحم این گودال سرد هم مرا پس می زند.

این سگ مردنی هم دلش برایم سوخت.

یک پاره آجر در سینه اش می تپد.

صدایش را می شنیدم که می گفت:

من از فروش او منصرف شدم  ، من خیلی برای این دختر زحمت کشیدم.

او روز اول مثل یک ببر وحشی بود.

حالا میبینی چه خوش نقش و نگار و رام  هست.

نه رفیق من اورا به تو کرایه می دهم.

اول پیش قسط  بعد هم هر شب که کار کرد سهم مرا کنار بگذار.

وقت تنگ است زودتر معامله رو تموم کن.

                                       ***

این بار خودم ، خود را سر راه می گذارم.تا به یک جهنم دٌره ای بروم.

دختر سرراهی همیشه باید سر راه باشد.

یک سناریوی تکراری

من ِ خوش عطر و بو و زیبا رنگ  ، مثل گلی هستم 

که زنبور عسل ها وقتی  خوب عطر و بوی مرا مکیدند

سراغ گلی دیگر می روند.

آشیانه ام کجاست؟

 چشمهایم سالهاست که به تاریکی خو گرفته ا ست

ماشین نقره ای جلوی پای دَر به دَرم ترمز کرد.

اشعه ی  درخشان ستاره***چشمانم را کور کرد

گفت: زیبای غمگین آدرس مرکز نگهداری کودکان بی سرپرست

همین نزدیکی هاست؟ آشیانه ات کجاست برسانمت؟!

 

 آمار بچه های بدون شناسنامه در ایران رو به افزایش است.!

فقر و به دنبال آن روابط نامشروع...؟!  فقر فرهنگی/ اقتصادی/....؟!


zan-k-3.jpg

گويي تقدير اين زنان بر اين است كه نه در

خانه پدري روي خوشبختي را ببينند و نه در خانه همسر.

گويي تنگدستي، نكبت و فلاكت دست خود را در دست هم مي‌گذارند

 تا بدبختي و درماندگي اين زنان را صد چندان كنند.

 و بدين سان يكي از دردناكترين فصول زندگي اين زنان

 در گوشه خيابان ورق مي‌خورد،

اين زنان پس از مدتي تمام اميدها و آرزوهايشان را دود مي‌كنند

 تا تمام دردها و رنجهايشان را در چند لحظه هم آغوشي التيام بخشند.

 

غ__ریبستان

 

 

 

 

 

 Sector Lamda. Portrait of woman

 

 

مسیر نگاهت را به خاطر می سپارم

تپه ای پایین تر از  بی گناهی

روبروی خورشید

راهی پر از رنگ بوسه ؛ که طعم گریه ندارد

هنوز جای قدم هایت بر شعر هایم  ترانه می ریزد

دیشب خوابم از دشنه ء تبعید تو   خونین شد

و باز تو را دیدم در خواب که پنجره می خواهی

از این غریبستان ؛ از این تبار سنگی ؛ پنجره می خواهی ؟

دست نا به کار این روز گار عبوس بشکند ؛

که حتی بید مجنون  هم   برایت  دل نمی لرزانَد

از این قیافه های ناجذبهء بلا انگیز ِ نمک نشناس

پنجره می خواهی ؟

تبعید تو

بهانه های من

سخت تر از ماندن در این سرای سنگ

نیرنگ یک رنگ نهانی ، شوخی نیست

می فهمی؟ شوخی نیست

سیل سوزان ، و  رنگ آتشزده از نمای دین

مرگ یک ستاره *** هست روی زمین

مردِ من

پنجره می خواهی ؟

 

 

 در تصاویر حكاكی شده بر سنگهای تخت جمشید 

 هیچكس عصبانی نیست و هیچ كس سوار بر اسب نیست!

هیچ كس را در حال تعظیم نمی بینی!

برده داری مرسوم نیست!

در بین این همه پیكر تراشیده شده حتی یك تصویر برهنه نیست!

یادمان بماند كه چه بودیم و چه شدیم

 

پ___یاز پخته شده

 

 

 

 

 

هوا کم کم سرد می شود.و سوز و خشکی گزند دهنده اش عذاب آور.

و عذاب آور تر اینکه سوار اتوبوس یا مترو  بشوی.

همه اش سرفه و خر خر و خس خس سینه و تنگی نفس و این جور چیزها.

سینه ها منبع باکتری و فضای اتوبوس و داخل مترو هم

 پارک شادی و جولانگاه آنها.

تنها کافی هست وقتی به منزل میرویم و نشانه هایی از این

علائم تحمیلی را در خود حس کردیم؛

یکی دو پیاز را در شیر بیندازیم و قدری رویش فلفل بپاشیم.

این برای آب ریزش بود.

و یا آرد را با گزنه بپزیم و در کیسه ای نو یا کهنه قرار دهیم .

حالا هر رنگی که باشد.مهم نیست.

و همین طور که جز جز می کند روی سینه بیندازیم.

چون اگر به مطب دکتر متخصص یا غیر متخصص یا کلینیک برویم .

بیماری سرما خوردگی که خوب نمیشود هیچ ؛ با دست پر تری

 هم به خانه برمی گردیم.

یاد برنامه به خانه بر می گردیم افتادم.

دوستی به مطب دکتر متخصص ِ بی تخصص رفته بود

 برای معالجه سرما خوردگی.که می گفت:

متوجه لکه های روی دست دکتر شد.

اون هم لکه هایی که کهنه نبود و رنگش نو بود.

و با همان دست  گلوی او را معاینه کرد.البته چراغ قوه هم انداخت.

باطری اش را هم  تازه عوض کرده بود.چون پر نور بود.

بعد از چند روز سرما خوردگی اش که کمی بهتر شده بود .

 اون هم نه با داروهای آن دکتر .

بلکه با همین دستوراتی که  قبلا ذکر کردم . ؛

متوجه شد که همان لکه های کم رنگ و پررنگ

روی دست خودش نمایان شده است.و  راهی دکتر متخصص پوست شد.و.....

روی هم رفته زمستان خوش است.شبیه تابستان !!

 و فضای خانه ها با عطر دل انگیز آشهای خوش رنگ و شلغم و بخورات ؛

صفا پیدا می کند.البته اگر قیمت شلغم و پیاز به قیمت پرتقال نرسد.

و انواع قطع شدن های گاز و برق و تعطیلی مدارس در روزهای برفی سفید

 و ترافیک های وحشتناکش ؛که  شادی و سرگرمی 

 را به خانه ها می آورد !!!

از  رسانه ای  شنیدم  یکی از مسئولین که

خودشون هم زکام بودند  مژده دادند:

امسال زمستان خوبی خواهیم داشت!!!

.

ستاره *** سلانه سلانه از اتاقش بیرون آمد....

وای   خدای من سرما خورده.....

 

 

ت__ راموا

 

 

 

 

چیز زیادی از این دنیا  نمیخواهم.

اما  رنگهای دنیا  سایه شونو   روی    زندگیم     پهن  می کنند.

 احساس سیالی دارم .

 چشمهایی که بدون اراده در جستجوی ابهامات هست.

سوار تراموایی هستم که دستم را  محکم به میله هایش گرفتم

 تا زمین نخورم.

انگار در راهروی باریک تراموا  چشم  براه آشنایی  هستم.

هر چند نه تو به ایستگاه آمدی و نه من برایت دست تکان دادم

زیرا تو هم سوار خواهی شد.

بدون بازتاب های احساسی از دیگران ، چشم به مسافران دوخته ام.

ندایی اسرار آمیز از آن موجودات به من القا می شد.

که از طریق نگاه با آنها ارتباط بر قرار می کردم.

انبوه عظیم از نگاه های رنگی.

برای زدودن اندوه آن چشمها چه باید میکردم؟

نگاه آن دختر که  می لرزید.

 نگاه  مرد سیاه چهره ؛ از دود و اندوه روزگار.

چه باید می کردم؟

مسافران پیاده و سوار می شوند .

با جامه های رنگی مثل رودخانه روان بودند.

خوشه های انسانی به شکلی نا مطمئن از میله ها آویزان بودند.

 دلم می خواست این جانور عظیم الجثه را رها کنم و بقیه راه را پیاده برم.

اما انگار نگرانم میکرد.   شرم و حیا ی ذاتی من را از این کار باز می داشت.

کم کم مسافران ِ مو هوم ِ رنگی ،  پیاده شدند وکسی نماند.

من تنها بودم.تنهای تنها..

شب شد. پرتوهای شوم  ؛  شهر را روشن کرده بود.

و بادی مسموم در گوشهء خیابان شهر  می وزید.

اکنون اینجا کجاست و به کجا خواهد رفت .

تراموا دور شد.

و بر روی قرص ماه بر دشتی  که با نوری مبهم از ستاره *** روشن بود

می گریخت...و در افق نا پیدا شد..رفت..

من ماندم  با رنگهای دنیا که هنوز سایه شون بر سرم هست..

 من ماندمو   این  زندگی..

و فردا دوباره سوار بر این آهن پاره.......

 

ا

ه __تل

 

 

 

پارک  زنانه

کلینیک دندان پزشکی زنانه  آن هم فقط با چادر

 تاکسی زنانه

هتل زنانه !!!

 ای زن   ای بی ارزش!!   

آنقدر   کم  و کوچک هستی

که با در دست داشتن نامه ء اماکن بزرگ میشوی

و آنگاه  عطر زنانگی ات همه را مست میکند

 رنگ میگیری    پر رنگ میشوی

و خوب دیده میشوی

تو را چه  تنها سفر کردن/!

تو را چه به هتل رفتن /!

پس مردت کو ؟  پاسبانت کو ؟ همسر و هم سرت کو؟

هان  حتماً

مردت  در پی تقسیم مهر و محبتش

چهار ثوابش را در آغوش گرمی دیگر ؛ تقسیم میکند

و تو تنها ! آمدی  نذرت را  برای  سلامتی ِ

 سایه اش بر  سر خوردگیت   ادا کنی.؟

 ای  ضامن آهو   میبینی .؟  راهش ندادند..  میبینی !!؟؟

 صبر کن  بانو

ستاره*** های هتل  برایت چشمک خواهند زد

و برای زنانگی ات رنگ میبازند

میبینی     بانو   می بینی  

دیگر نامه ء اماکن از تو نخواهند خواست!

یادت هست

برای خود فروشیت هم از تو نامه نگرفتند

فقرت  مجوزت    بود..

صدای رعشه ء گام هایش را میشنوی ؟

برو بساط سفره را مهیا کن

ظرف هایت را بشور

پیراهنهای مر د ِ با غیرتت را اطو کن

و با بوی عطر به جا مانده اش خوش باش 

 مست شو

رویاهایت را با

رنگ قرمز ِ ماسیده بر  دار ِ یقه اش ،   آویز سینه ات کن

و در این قصر طلسم شده ،  تحلیلت را   دفن کن

تو را چه تنها سفر کردن./ ! ای   ستاره *** بانو 

 

    

 

 

شرایط اقامت زنان در هتل های ایران بعد از گذشت نزدیک به سی سال از انقلاب همچنان پیچیده و مشکل است.

در طول سه دهه خانم ها برای اقامت در هتل با مشکلات و دردسرهای متفاوتی مواجه بوده اند که هنوز هم کم و بیش ادامه دارد.

بنابر دستوری قدیمی، خانم هایی که به سفر می روند باید ابتدا به اداره اماکن نیروی انتظامی مراجعه کنند و در صورت موافقت اداره اماکن نیروی انتظامی، هتل اجازه دارد، خانم های مجرد و تنها را بپذیرد.

خیال دارند برای اینگونه مسافرهای تنها ؛ هتل بسازند!!! اونم ۵ ستاره***

   

 



 















س__ رای تو

 

 

 

و اژه   واژه  نگاهم به گریه افتاد

پنجره  ،  حتی  کوچه هم به گریه افتاد

و نعش سار

آنگاه که از یک پل فاصله به دیدنت  پَر کشیدم

و سکوت پشت در  خانه  ، قند تلخ مهمانم کرد

اقیانوس آرام ِ  دلم  سیل  بی کرانه ها شد

وای  ِ من       وای ِ من

ستاره*** دخترک همسایه

آدرس  سرای  تو را به  رنگ التهاب ِ دلم داد

در هیاهوی شعله سوختم

آنگاه که گرفتار   سپیدار سالمندان دیدمت

وایِ من   وایِ من

 

     هفته سالمند

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در حالی که در تمام کشورهای دنیا روز جهانی کودک دارای ارزشی تاریخی است و در این روز بر اولویت نهادن حقوق کودکان تاکید می نمایند در کازرون ، گوشه ای از شهر تاریخی شیراز که دارای فرهنگ تاریخی غنی و پرباری است محمد رضا حدادی که در 15 سالگی به اتهام قتل عمد دستگیر و به دلیل فقر مالی، بی تجربگی و اغفال، قتل دیگری را گردن گرفت قرار است درست یک روز پس از روز جهانی کودک و در تاریخ 18 مهر ماه سال 1387 به دار آویخته شود .

حدادی در ۱۵ سالگی به اتهام قتل عمد دستگیر و به دلیل فقر مالی، بی تجربگی و اغفال، قتل دیگری را گردن گرفت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آقای پیروز وبلاگ شما مشکل داره ؟ باز نمیشه ؟

http://www.aredada.myblog.ir/

رن___گهای بی گناه

 

 کمی متفاوت

 

دوران کودکیم را به یاد میاورم.

یک روز با مادر به

یک مجلس مناسبتی رفتم..۶ یا ۷ سالم بود.

وقتی که فضای مجلس به اوج ملکوتی  و اوج

 آسمانی اش رسید.!!!ِ چراغ ها را خاموش کردند.

یا شایدم برای من روشن کرده بودند.!!

خلاصه وقتی چراغها خاموش شد ؛ فواره ای از گلاب روی

  حاضران پاشیده شد.همان لحظه من در ذهن کم رنگم

 تصور کردم اگر داخل این گلاب پاش کمی

 رنگ قرمز یا مشکی بریزند..و بعد چراغ هاروشن بشه؛

قیافه های این خانم ها چه شکلی میشه...و هر کسی

 بادیدن طرف مقابل چه عکس العملی نشون میده.

یا داد میزنند::خون...خون  امام حسین.. 

 یا دادمیزنند:: وای همه جهنمی شدیم.

صورت های ما سیاه شده.

آنقدر  از این فکر و تصور رفتار های آنها خنده ام گرفت ؛

 که وقتی چراغ ها را روشن کردند.

همه با چشم های قرمز و گریان  منو بر بر نگاه میکردند

 که چرا دارم میخندم...من هم توی دنیای رنگها...........

راستی چرا  در چنین مجلسی همه از رنگ قرمز و سیاه

 وحشت میکنند؟

ولی آن لحظه ای که یک شاخه گل قرمز از

 دست عزیز ترینمان میگیریم انگار دنیارا هدیه گرفتیم.

و پُر میشویم از رنگ نقره ای ناب.

و رنگ شب با ستاره ها...وای چه زیبا

چرا هر رنگ جای خاص ؛ اثر خاص و تصوری متفاوت

 در بین اندیشه های مردم دارد.؟

شاید باور های نسل به نسل باعث اینگونه

 تصور ها و برداشتهای غلط شده.

از دوستی یک بار سوال کردم .

اگر یک آقای با شخصیت و تحصیل کرده و

 با تمام امکانات که مورد قبول خانواده و خودت هست.؛

 روز خواستگاری یک جفت جوراب به رنگ بنفش

 با گلهای زرد به پا کنه تو چکار میکنی؟؟

هنوز لحظه ای نگذشته بود که چنان داد زد :

میگم نه...نمیخواهم.که من دلم به حال گلهای بنفشه

و خورشید زرد زیبا سوخت.

یا مثلا اگر  فردی که پر از علم و معلومات اسمانی و

غیر اسمانی!وقتی به جایگاه برای نطق  میرود

و همه چشمشان به جو رابهای قرمز

 فسفری رنگ ایشان بیفتد .....وای چه مجلسی...

رنگها با ما بازی میکنند یا ما بارنگها ؟

این لباس را انجا نپوش ..رنگش ضایع هست.

این دمپایی زرد را نپوش مگر دیوانه ای ؟

چون دمپایی های دیوانه ها زرد رنگ هست.

شاید خود ما بر اثر رفتار های متفاوت در مکانها و زمانهای

 مختلف معنی رنگها را      کاذب       ثبت کرده ایم.

رنگها درسته که از لحاظ علمی اثرات مربوط

به خودش را دارد. ولی رنگها جزء طبیعت هستند.

مثل رنگین کمانها.

مثل بالهای قشنگ پروانه ها.

میگویند برای خوب اندیشیدن باید خوب خواند   .

باید برای   درست اندیشیدن خوب یاد گرفت

ستاره *** شاید تو درست نمی اندیشی ؟

من همه ئ رنگها را دوست دارم..

مخصوصا رنگ زیبای مشکی.

با یک نقطه!!

 

 

ا __ سراف

 

 

 

 

فرصت زیادی نیست

در وسعتی به قدر یک قطره انتظار سرگردان ؛

 باید انبوه قرن ها اندوه را  خلاصه کرد.

فرصت زیادی نیست

تا عبور مستانهء چلوار سران ِ سیاه و سفید را

 تا فردای کهنه ،بدرقه کرد.

تقصیر ماست....زیاد چرت زدیم.

و رویاهای رنگی زیاد دیدیم.

دیگر دنیا را  آب نمیبرد ...خوابِ ما سیل آساست.

موریانه ها بیکار ننشستند . .

فرصت زیادی نیست

فریاد ساکت ِ خود را هم به چاه نمیتوان گفت

        چاه ها پر از احتکار نان و گندم است.

شاید بعد از فصل پاییز ، باز باید به خزان دیگری سلام 

کرد.!!!و گرایش به سبزی ممنوع باشد!!

و شاید هیچ وقت شراره های ابری کنار نروند

 تا خورشید استقلالِ اندیشه ها ، چشمی روشن کند.

تا عصر دومی آید...

صبحانه ام امروز دافع اشتهایم هست..

.آیا به ضیافت تبدیل میشود.؟

بیدار شو :::     با تو ام   !!

 

چقدر در خوابم اسراف کردم و خواب ِ ستاره*** را میدیدم.

 

 

،

 

 

ق___ رص خواب

 

 

 

 

 

آنگاه که مردم ِ پیرامون احیا گرفته اند

  تو می گویی   دنیا خواب است   خواب

خواب عمیق

آن سو تر دریاچه و دشت با لاقیدی لب به لبخند می گشایند

و به بیداری  نگهبانان پیرامون  باز هم لبخند می زنند

بخوانید... احیا .. بیدار ی....آه

بگذار آدمی بیداری و  آزادی را از باد کوبنده و دریای توفنده بیاموزد

تو هنوز هم خوابی...!!!هنوز

امشب قرص های خوش رنگ  خوابت را نخوردی!!؟

فردا راحت بخواب

ستاره*** تلو تلو خوران میآید

همیشه بیدار است .

  تو روز هم خوابی         امشب احیاست ؟؟!!

 

 

زی___ باترین خورشید

 

 

 

دردی حس نمیکنم ولی زندگیم آسان نیست

می دانم بهترین دوستم شاید خودم باشم

کسی اهمیت نمیدهد ، ولی من بسی نیرومندتر از آنم  و

تاآخرین نفس نبرد میکنم.

برای گریز از این دنیای کوبیسمی رنگ.

از این دنیایی که همیشه باید پایبند باشی .

و هیچ کسی هم به خانه اش نمی رسد.!

تارهای عنکبوت آزادی!!! را چه محکم بافته اند.

اسیر و گرفتار این دایره ئ حماقت ؛

 رویاهای گمشده مان را دنبال میکنیم.

 و ثواب میبریم!!  هی ثواب میبریم!!  هی ثواب می بریم!!

 تو را می کُشم؛

زیرا در این بی قانونی  قاتل ها آزادند. 

و فقط  پازل ها جا به جا میشوند..

پرانتز همان است..مهم نیست بسته باشد یا باز.

یا نقطه باش . یا علامت سوال؟......فرقی نمیکند..

تو را هرچه می خواهند میبینند.

من بارها اعدام شدم..بارها خونم ریخته شد..

بارها شکستم..

 اما  صدای پتک قاضی همیشه خاموش است...همیشه...

تو را هر چه میخواهند میبینند.

 

میروم  به راه خود و  به سوی بی بندگی

و نفرت از سیاهرگ هایم می تراوشد

پاکی ترانه هایم رگ زده شده

 ولی بوی خون نمی آید

و با ذهن خود یگانه می مانم....بی نیاز به نگاه تو

دیگر نگاهم نکن ......ستاره*** را نبین

بگذار نمایش آغاز شود .چشمانم را می بندم برای بهتر دیدنم

 و روی بر می گردانم آنگاه که سرم را به این جهان تکان ندهم

و به سوی شرقی ترین ستاره*** میروم.

زیرا او زیباترین خورشیدم خواهد بود.تو همان نقطه باش.

 

ح ___کایت

 

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
وسعت تنهائيم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد

 

از من ؛ اشک، به آرامی

ازتو؛ انتظار؛ کنـــــار ِ پنجره

آن زمان که دانستم فقط باید گریست.

آن زمان که دانستم تو را به اشتباه وادار به دوست داشتنم کردم

و   وادار به دوست داشتنت شدم.

آن زمان که فقط تو را شبیه ِ رنگِ خود میدیدم...

باید گریست

این زمان که شمع ها به سقٌاخانه ؛ میخندند.

 و آجیل ِ مشگل گشا جز کلافی درگیر، چیز دیگری به مهمانش تعارف نمیکند.

این زمان که همدیگر را دعوت به قربانی ِ هم میکنیم و به دَرِ ِ خانه ها میبریم....

آری باید گریست

اکنون آفتاب را غباری سرد پوشانده است؛ که پنجره هم مِیلی به باز ماندن ندارد

و کبوتـــــر ِ آرزوها هم؛ با بالهایش گرم نمیشود.

از من سپیدی ِ خاکستـــر

از تو جانِ شعله های آتش

و در این روزگار ِ دَوٌار ِ بی قانون ؛ ببین چه بر سَرَم آمد

و غم و غصٌه ؛ عِیش و نوش ِ هاله ئ نَفَس هایم شد

باید گریست...

و لبخندی شور زد؛ که طعم بادام های تلخ را دهد..

آه..... چَشم ِ من ؛ آرام اشک بریز

تا حکایت شبانه ئ یکساله ئ من ؛ مشهور ِ عصر ِحِیران و پریشانی شود...

      و یا شاید ستاره*** تدوینگر ِ این خاکنامه باشد...شاید...

ی___کتا

 

مشت  مشت به دیوار پوسیده و رنگ پریده ، می کوبم

و میله های کوچک همان دریچه ئ انتظار، وقتی که انگشتانم سرمای خشن ِ آن را حسٌ میکند ، بهترین بستر برای آرامش خستگی های  جسمم میشود.

مشت  مشت نگاه می کنند ، موشها و سوسک ها یی که مرا دوست دارند،    حتٌی موشها  هم  به من لبخند می زنند...

به من ِ آزاد اندیش

به من ِ حقیقت جو

و من ِ زندانی....و زخم خورده ئ تاریخ سی ساله...

یا هزار  و چند صد ساله..

و من ِ تشنه    تشنه    تشنه  هلاک    هلاک    هلاکتر

مشت مشت فریادی جز رهایی از این سوزش مغز ،و بیداد را نداشتم.

فقط فریاد...

و اکنون چون آزاد می اندیشم  ،در بند هستم...زندانی ام.

مشت  مشت  تردید و امٌا ها و چرا ها ، بی جواب ، مشغولم کرده است.

حالا من به موش ها لبخند میزنم ،چرا که آدمیانی که در بیرون از این معرکه زیست میکنند؛ و  هر چه پراکنده تر به سیاهی... رنگ میبازند ...

مگر آزاد نمی اندیشند ؟ که در بند نیستند؟!!

مشت  مشت مِیلم به زندگی بیشتر میشود، زیرا خود را شناختم

من زندانی نیستم

من انفرادی نیستم   و دردی حسٌ نمیکنم.

بهترین دوستانم کنارم هستند ، هزاران هزار فکر ِ نو  و نیرومند.

و قلبی ،     پر از عشق ،  عشق...و باز هم عشق

و هزارن لبخند ِ بی تملٌق

پس بگذار ...بگذار.....

  اکنون باز  در بند ِ بی بند باشم.

چرا که یکتا شناخته ئ من هنوز در آسمان نمیدرخشد. و هنوز ستاره*** به ملاقاتم نیامده است.

چه سرنوشت قشنگی خواهم داشت...

اکنون سوسک ها هم در پیاله ئ سوراخ آش به من لبخند میزنند....

 

 

ب___رای ه___میشه

 

 

 

 

برایم با لبخند چای آورد

با لبخند چای را گرفتم

هر دو با لبخند چای را نوشیدیم

داغ... داغ

نگذاشتیم سرد شود

سریع نوشیدیم.....  سریع قهقهه زدیم

هر دو...نگرانِ هیچ چیز نبودیم

نگرانِ فردا نبودیم

که گرسنه یا گرسنه تر خواهیم بود

دَر ها بسته....همه جامُرتٌب

سریع دست در دستِ هم   با لبخند و عاشقانه

       کُنج دیوار

سریع برای همیشه تنهایی را باخود بردیم 

  من...تو

هر دو سریع میمردیم....

تو لبخند میزدی

من لبخند میزدم

چای پُر رنگ تر از همیشه بود...رنگ مرگ..رنگ سفر...

                                      

       

م___کث

 

 

 

 

جایی که برای آشنا شدن ،،

یک نگاه کافی است . !!!

 

آدمهای ساده  و معمولی

که فقط می نوشند و حرف می زنند

آدم های ساده تر که مینوشند و گوش میدهند   

 

 

 

 

در گذر گاهِ میان عشق و انسان درٌه هست

جویبارهایش همه از مار و عقرب ،،زَهره هست

مرز زیستنِ ؛ خواستن نیست،،مردن است

سرنوشت شطرنج شده ؛ ماتش شدیم

از عجایب ها گذشته ؛ نقش این آدم نما

در گذر گاه میان عشق و انسان ؛ یک رَجیم ؛ یک باطل است

از میان رنگِ روح؛ جسمم کجا  ؟ من خالی ام

در گذر گاه میان عشق و انسان ؛ من کیم ؟

قَلعهء سرد و سیاه یا که اوج مظهرم؟

انتهای این همه رفتن ؛ طلوع ست یا سقوط ؟

این همه جٌن و مَلِک؛ بَهر ِ من است یا قصٌه است؟

اَسرارِ این جهان بارها و بارها ؛ با یک رنگ

رنگِ تردید و یقین ؛ شد نیش ِ مار و عقربان

آه ؛ افسوس و غریبی ؛ انسان

اوج تاریکی شکُفته؛ واژه ئ دیگر بخواه

مَکث را از یاد بَرَم تا که ستاره*** با من است

در گذر گاه  میان عشق و مرگ، نور با من است

                       نور با من است

 

 

ياوه‌ است‌

عقل‌ مي‌گويد

 عشق‌ مي‌گويد

 اين‌ است‌ هر چه‌ هست‌.

  

 حسابگري‌ مي‌گويد

 بداقبالي‌ است‌

 ترس‌ مي‌گويد

 جز درد هيچ‌ نيست‌

 بصيرت‌ مي‌گويد

 نوميدكننده‌ است‌

 عشق‌ مي‌گويد

 اين‌ است‌ هر چه‌ هست‌

  

 غرور مي‌گويد

 مسخره‌ است‌

 احتياط‌ مي‌گويد

 سبكسرانه‌ است‌

 تجربه‌ مي‌گويد

 محال‌ است‌

 اين‌ است‌ هر چه‌ هست‌

 عشق‌ مي‌گويد

 

 

دی__وانه

 

 

خوش دارم هوشیار باشم

نه به بانگی بیگانه

خدا را می ستایم ٬ که جهان را آفرید

به احمق ترین شکل ممکن

از این روست که خود

راهم را

به کج ترین شکل ممکن می روم

آن فرزانه ترین می آغازدش

دیوانه ای پایانش می دهد .

لب___خند

 

 

 

 

        دریــــــا...

                  سرنوشتم را به یــــاد آور

                  چون غریبی غرق ِ در رازم

                  خستـــــه از صدای زنجیرهای این عالـــم

                 دریـــــــا ...

                                رنگـــــــ بباز

                               مرا به یـــــاد آور

                به چه آتشی این دنیـــــا دگرگون میشود؟

                آیـــــا نَبرد هستــــــه ای ما را به آرمیدن

                             میخواند؟

                       آیـــــــا بر حقٌند؟

                  برای فتح و آزمون ِ غرورشان ؟

                      دریــــــــــا  ...

         حسٌ میکنی این نسیمی که از دور دستها میوزد

                       طو فانستـــــ ؟! آه   

                                  که نمیدانم به کجا میرود؟

                 باید جایگاهی بیابم یا که وحشی باشم؟

                 زیستن برای جنگ است ؟

                 یا جنگ برای زیستن؟

                 شهامتم را باخته ام

                   دریــــــــــا ...

                   وادارم کن دلتنگ نشوم

                   و  رنگِ انتظار را گم کنم

                  چرا که زندگی بدون درد لذت نمیدهد

                  دریـــــــــا ...

                به پایین ببر مرا؛  کنار مرجانــــها

                همانجایی که او را بردی

                همانکه می پنداشتم ، حریم روحم میماند

                همانکه می پنداشت ، حریم روحش میمانم

               تو هم با من نبودی

               من هم از تو نبودم

              دود سیـــــگار ِ گوشه ئ این زمین خاکی مرا

                               آزرده میکند

                دریــــــــا ادامــــــه بده

                           مـــــوج شو

                  آرامتر      آرام       آرام    آرامتر

                   به آسمان بنگـــــــــر

                آســــمان شب تاریکتـــر از سیاهی ست

                ستـــــــــــاره***نیست؟؟

                    دریـــــــــا ...

                    مرا  غرق کن

                 عروس دریایی لبخند میزند

                     دریـــــــا ی من...

                                  میخواهم

                          ستــــــــاره ئ *** دریایی باشم

                 

                                      

داد ن__ ا گاه

دزدی کرد

جنایت کرد

قتل کرد

خیانت کرد

 وکیل

 آزاد               یه آدم خوب   

دوباره

دزدی کرد

جنایت کرد

قتل کرد

خیانت کرد

 وکیل

 آزاد               یه آدم خوبه خوبه خوب....موُمن..!!!؟؟؟  

 

 

 

تئات__ر

زندگی فی البداهه
زندگی فی البداهه
نمایشی بی تمرین
تنی بی پُرو
سری گیج

ف___ا صله

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                               

                                        

                                    

                                            

 

کمر بند های ایمنی را ببندید

۳۰۰ کیلومتر مانده تا.....

۲۰۰ کیلومتر مانده تا.....

۵۰ کیلومتر مانده تا......

تا آخر دنیا چند کیلومتــــــر مانده؟

میروم        میروم 

زیرا دل پیچیدگیهای شهرم به اوج رسیــــده

رنگی تازه باید تزریق کـــــرد

چه بیمارست شهرم

چشمهایش خوب نمیبیند

آه    

کاشکی طبیبی بودم

حتی یک تبٌسم هم کافی بود

چه بیمارست شهرم

خوب نمی شنود

حتی آنقدر گرسنه است که سیری برایش یک

رؤیا بیش نیستـــــ

شهرم دارد می میرد

کجا دفنش کنم؟

کجـــــــــا ؟

کاش سوار زمان که هستم ، هیچگاه پیاده نشوم

حتی شاید در بین راه بخوابم

بیداری هم برای خودش دردسر است

میروم            میروم

آنقدر دور میشوم که جاذبه هم با من قهر کند

تا آخر دنیا میروم

رنگهای زمین را هم دیگر نمیبینم

تا میتوانم فکر میکنم

که سهم من از زندگی چیست ؟

از دنیا چیست ؟

سهم من  از شهرم چیست ؟

چقدر وجود و نبود نَفَسی در زندگی رنگ دارد

نقش دارد

وقتی هست فکر میکنی به تمام آرزوهایت میرسی

و چه تکیه گاه خوب ومحکمی هست

وقتی کــــــه نیست....

همه چیز به هم میریزد

آرزوها همه رنگ عوض میکنند

اصلا میبینی مسیر زندگی عوض میشود و راهش را گم میکند.

یکی میرود   یکی می آید

یک رنگ میرود   یک رنگ می آید

...

پدرم روشنی خونمون بود

آبی بود

پدرم کوه امید بود

پدرم عطر وجود بود

شاید هنگامی که بیدار شوم

تو در کنارم باشی

...

سبز برای جنگل میکشم

 آبی برای دریا

زرد برای گندم زار

لاله ای سرخ میکشم

خدا کند مداد سیاهم تمام شود

و ستاره ای نقره ای بکشم

چون حالا تو آمده ای

...

فاصله ئ بین دو رنج ، زمان آسودگی ست

این فاصله برای ستاره*** چه کوتاه  بود

 

خ___اک راه

     میان آنچه می بینم و آنچه می گویم،

 میان آنچه می گویم و آنچه فرو می خورم،

 میان آنچه فرو می خورم و آنچه خواب می بینم،

 میان آنچه خواب می بینم و آنچه از یاد می برم ...

           فقط        خاکراه   ......

چ___ه مَستم

 

 

 

 

 

 

غروری که نشان دادی

غروری که حس میکنی

غروری که حس کردی

قامت ببند  !!    

آنگاه که سجده میروی !!

رکوع میروی !!

نماز را میگویم      عشق را نمیگویم

یا آنچه از ورای همه ئ اینها ، دین ست را میگویم

هر آنچه که میکنی ، در رنگی از ابهام فرو میرود

بـــــــــــه چه  باوری ؟

درون چشمانت ، ایمان را می بینم ؟

نه    نه    نه

تو حتی باور نداری آن دروغ های نو مید کننده را

من میدانم از درون گریه هایت ، رنگ ریا را میشنوم

خیانت کار !

به آرامش رسیدی ؟

آیا کودکت به تو اعتـــماد دارد ؟

خدا را شکســت دادی ؟

تو برآنی که دنیایت را نجات دهی

ســــــیه روز !

ماه درخشــــنده است و نور ستارگــــان درخشانتر

از همیـشـــــــــــــه

و ذات شیطانیت را آشکار میسازند

باز به رکوع برو    به سجده ئ طولانی   

و تشهد و سلام دروغین بفرست

باز دگرگون شو ...تو گرگی در  لباسی  به رنگ انسان که

تغییــــر شکل  داده ای.

هرگز ارزش قائل نمیشوم برای آنچه که میکنی

آه   که من میدانم

خدایت هم میدانـــد

تو رنگ طلسمی     رنگ جادوگری

جهنم را در تو خواهم دید آیا بهشتی هم هستــــ  ؟؟

تو ستاره شناس نیستی

چـــــــه َمستم از رنگ خودم

 

 

View Full Size Image

ض__ یافت

 

 

 

 

 

 

 

یک تکه نان بیات چند شب مانده

یک کاسه ئ ماست وز کرده وترشیده

یک پیاز له شده و گندیده

نیم دست استکان نعلبکی لب پریده ورنگ زرد گرفته

و قوطی چایی خالی

پنج شکم خالی وگرسنه

پنج جفت چشم پر از اشک وآه

یک تخته زیلوی نخ نما ورنگ و رو رفته

و یک سطل زباله ئ خالی

یک نقاشی به شکل ستاره   روی دیوار گچی نمدار که با ذغال

کشیده شده

....

یک میز سلطنتی پر از گوشت و مرغ و ماهی بریان شده

و نوشیدنی های رنگا رنگ 

ظروف درجه یک

چندین شکم سیر که نقش قحطی زده ها را خوب بازی میکنند

چند جفت چشم از حدقه بیرون زده

چند تخته فرش ابریشمی و گرانبها

وسطل های خفه شده از زباله

 و سقفی پر از نقوش ستاره های نقره ای

 

.... و یک دل غمگین و شکسته و عاشق

با یک جفت چشم گریان

بوی غذای سوخته ...با یک فنجان چای نیمه خالی سرد

ولی با حس تازه ای که ریشه در باورش کرده

سیر از ادما با اندیشه های گرسنه

یک دنیا حسرت وآرزو

و بایک تقویم از چهارده قرن  گذشته

یک بلیط سفر خارج  و با این همه پول

خود کار  نیمه تمام و چند برگ کاغذ

یک قطعه عکس کوچک

 روی میز ستاره   و صدای اهنگی که دوستش دارد...

ستاره  آی ستاره....

 گاهی با هم             گاهی به یاد هم       گاهی برای هم

گریه کنیم زیر بارون

 

ب__ی قراری

 

 

 

    

بی تو گریه کنم یا نکنم ؟        یک تردید میشوم ویک تکرار    

 و بی تو جرات یک فریاد بی رنگ میشوم 

بی تو عاطفه ئ ذهنم بیمار میشود و شمیم شکوفه ها قهر میکنند

 و

رنگهایشان

میریزد و غروب بلند بلند آواز میخواند

بی تو گریه کنم یا نکنم ؟ 

و با تو صبح     زودتر از رنگ سحر بیدار میشود 

و با تو شعرم رنگ نغمه گستر میگیرد

 و

باغ آفت  دیده ئ رنگهایم شرمگین

میشود

با تو دیگر نمیترسم از بی برگ وباری  بی قراری 

با تو لاله ها مهمانی میگیرند وخشونت در حیرتی وصف نا پذیر میگرید 

و آسمان چشمانم دیگر غمگین و خسته نمی ماند 

با تو دریای دل من یک رسم میشود 

با تو گریه کنم یا نکنم ؟

دیریست در شوق رهایی از ددان در رنگ دامی اسیرم 

و عطشناک لب تشنه ئ رنگ یک جویبارم

دیریست در انتظار با تو بودن هم بستر درد و خاکستر ی از عشق میشوم

بی تو آتش باورم  

و در انتظارت ای آزادی هم دوش مهتابم 

و با تو ستاره *** میشوم

با تو گریه میکنم

بی تو گریه میکنم...

 

کدامی__ن باغ غزل؟

 

 

 

 

عطر نفسش  شد  عطر گلها 

 خون جگرش شد رنگ گلها

بند ارزوها پار ه پاره

از برگ گل  هم لطیفتر بود

لا لایی عشق بود لا لایی او

پژ مرد و شدند شکوفا گلها

گلها همه رنگ دل مادر

 بـــــَـــــه   چه رنگ باغی

چه هوایی 

از جنس کدام زمانـــه هستی ؟

 

 

عطر نفسش...عطر خودش شد!!

رنگ جگرش رنگ خودش شد

بند ارزوها شده محکم

لا لایی مرگـــــــ بود لا لایی او

با  بوی گل و عطر هوس"

غنچه ها سوختن ودود شدن

رنگـــــــــ پاییز  شدن نور شدن 

 آه  چه مادری..!!  آه   چه رنگی..!!

از جنس کدام زمانــه هستی؟

جایت کجاست  ؟ ترانه ئ من

باغ غزل ؟ یا که  باغ اهن ؟

 در طعم خوش  ستاره ئ اشک ؟

هستی  و همه  رنگین کمانم

 تو ستاره ای *** نور  مادر ی

راز مادر  و همراز گلی

 رنگ من رنگ ستارستــــــــــ

بـــــــَـــــه چه رنگی داره مادر

مادرم رنگ ستــــــــــــــــارست